#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_287


یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده بود. فوری گفتم:

ـ فهمید مهمونم کیه؟!

ـ نه، چیزی بهشون نگفتم.

سرم رو تکون دادم. سرور کیف بزرگ مشکی رنگش رو از رو میز برداشت. ازم خدافظی کرد و رفت. به بداخلاقیای من عادت کرده بود. با اینکه همش دو، سه هفته بود که به عنوان منشی، این جا کار می کرد اما دختر زرنگی بود و خیلی زود به جو این جا و اخلاقام آشنا شده بود و دست از پا خطا نمی کرد! دوباره چشمم به سبد سفید رو میز افتاد. راویس کی اومده بود این جا؟ چقدر معطل شده؟ لعنت بهت مریم. اگه نمی اومدی این جا، الان با راویس ناهار می خوردم! از این که سرور به راویس نگفته بود کی اومده ملاقاتم، خیالم راحت شد. معلوم نبود راویس با فهمیدنش چه فکرایی در موردم بکنه! اون وقت میشم آش نخورده و دهن سوخته! به سمت سبد سفیده رفتم. بوی قرمه سبزی هوش و حواس رو از سرم پروند! آخ جون!

دستپخت راویس معرکه بود! حتی به جرئت می تونم بگم که دستپختش از مال مامانمم بهتر بود! مثل بچه ها ذوق کرده بودم. چقدر هوس قرمه سبزی کرده بودم! از غذاهای بیرون زیاد خوشم نمی اومد. هنوزم مزه ی ماکارونی خوشمزه ای که برای اولین بار تو خونه ام درست کرده بود زیر دندونام بود. خداییش اصلا هم بی نمک نبود. فقط اون موقع دلم می خواست از کاراش الکی ایراد بگیرم تا زخمی که بهم زده رو یه جوری ترمیم کنم.

به به، سالاد شیرازی هم که برام درست کرده. نه خوشم اومد. دختر خوبی شده انگار! چشمم به دو تا قاشق و دو تا چنگالای تو سبد افتاد. خودشم می خواسته با من غذا بخوره؟ پس چرا رفت؟ کاش می موند. اون جوری بیشتر غذا بهم می چسبید چقدر دلم براش تنگ شده بود!

وقتی یاد حرفای مریم میفتادم که راویس ازم حمایت کرده بوده، دلم می خواست زودی برم خونه و سر و دست و پا و همه جاش رو ببوسم!

اوه، چقدر جلف شده بودما. اون وقت بود که کسی باید جلوم رو می گرفت تا بازم بتونم از خیر راویس بگذرم و کاری به کارش نداشته باشم! تا همین جاشم که در برابرش خیلی صبر کردم و ازش گذشتم، کار خیلی شاقی کرده بودم! دوست نداشتم یه ثانیه هم از راویس دور باشم. بهش شدید وابسته بودم و اگه یه روز نمی دیدمش همش دلم می خواست برم یه جوری سر به سرش بذارم و اونم حرص بخوره! وقتی حرص می خورد خیلی ناز و خوردنی می شد! وقتی به این فکر می کردم که راویس با اون دستای ظریف و کوچولوش، برام ناهار درست کرده و آورده محل کارم، ته دلم یه جوری می شد و دلم می خواست برم خونه و یه لقمه ی چپش کنم! ناهار خوشمزه ی دستپخت راویس رو با لذت خوردم. معرکه بود! یاد اون روزی افتادم که به عمه خانوم گفتم راویس برخلاف چهره اش دستپخت خیلی خوبی داره! آخ آخ، چقدر راویس اون روز حرص خورد! از یادآوری اون روز لبخندی رو لبام نشست. خداییش خیلی اذیتش کرده بودم؛ اما اونم دختر پررویی بود و با حاضر جوابیاش بهم اجازه نمی داد که دلم براش بسوزه و باهاش نرم باشم! این قدر خورده بودم که حس می کردم دارم بالا میارم. خیلی سنگین شده بودم. باید یه چرت کوتاه می زدم تا سر حال شم! رو مبل سه نفره ی کنار اتاقم دراز کشیدم و طبق عادت همیشگیم، دستام رو زیر سرم گذاشتم و چشام رو بستم!





***

ماشین رو پارک کردم و به سمت در ورودی خونه حرکت کردم. چراغا چرا خاموش بود؟ در رو باز کردم. خونه تاریک مطلق بود!

ـ راویس؟ راویس خونه ای؟

romangram.com | @romangram_com