#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_286
جا خوردم!
با تعجب گفتم:
ـ خانومم؟!
سرور به میز شیشه ای گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت:
ـ چند دقیقه پیش این جا بودن، اما نمی دونم چی شد که بی خبر رفتن!
از حرفاش هیچی نفهمیدم. به میز شیشه ای گوشه ی اتاق نگاه کردم. یه سبد سفید بود که توش چند تا ظرف به چشم می خورد.
ـ کجا رفت؟
ـ والا دکتر صالحی باهام تماس گرفتن و ازم خواستن برم پیششون و پرونده ی شرکت سَما رو ازشون بگیرم. منم رفتم و وقتی اومدم دیدم خانومتون نیستن!
ـ چرا بهم خبر ندادی که خانومم اومده این جا؟
ـ خب آخه... شما گفته بودین کسی مزاحمتون نشه. من نمی دونستم باید بهتون بگم.
ـ از این به بعد خانومم اومد این جا، به این فکر نکنین که من چی گفتم، بدون هیچ حرفی راهش بدین تو.
سرور یه جور خاصی نگام کرد و با اخم گفت:
ـ چشم!
romangram.com | @romangram_com