#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_285
مریم لبخندی زد و گفت:
ـ اونم تو رو خیلی دوست داره آروین! راویس رو میگم! شب عروسیم فهمیدم که تو خیلی خوشبختی که راویس اومده تو زندگیت! یادته موقع خدافظی با حرفام ناراحتت کردم؟ بهت گفتم ازت به عنوان بازیچه استفاده کردم؟
با یادآوری اون شب لعنتی، اخمام رفت تو هم! اون شب مریم خیلی داغونم کرده بود و من نتونستم اون طوری که دلم می خواست جوابش رو بدم. همین باعث شده بود تو خوردن مشروب زیاده روی کنم و اون اتفاقا پیش بیاد! مریم وقتی اخمای در هم رفته ام رو دید، گفت:
ـ من واقعا متاسفم آروین! نمی خواستم یاد اون شب بیفتی اما... این رو گفتم تا بدونی راویس خیلی ازت حمایت کرد. وقتی تو نتونستی جوابم رو بدی و رفتی، راویس جلوم وایساد و هر چی از دهنش دراومد بارم کرد! حرفامون رو شنیده بود. بهم گفت خوشحاله مال تو شده و تو انتخابش کردی. می گفت این قدر تو رو دوست داره که نمی ذاره حتی یه ثانیه هم به من فکر کنی! فکر کنم موفقم شده. امروز فهمیدم که هیچ جایگاهی تو قلبت ندارم و راویس همه رو تصاحب کرده. اون شب قبل از این که راویس اون حرفا رو بهم بزنه فکر می کردم برنده ی این بازی منم و تو دیگه نمی تونی کسی رو تو زندگیت راه بدی و فقط به من فکر می کنی، اما اشتباه می کردم. تو خیلی زود منو فراموش کردی و یکی بهتر از منو تو زندگیت راه دادی. بازنده من بودن نه تو!
مریم سکوت کرد. رفتم تو فکر. حرفای مریم حقیقت داشت؟ پس چرا من نفهمیده بودم که راویس طرفم و گرفته؟ چقدر احساس خوبی داشتم!
با این که یه مرد بودم و همیشه دوست داشتم من طرف زنم رو بگیرم و ازش حمایت کنم، اما این حرکت راویس بدجور به دلم نشست. گاهی یه مرد هم دوست داره همسرش ازش حمایت کنه! این کار راویس از عسلم برام شیرین تر و دلچسب تر بود. چقدر دلم برای راویس تنگ شده بود!
کاش می تونستم کارام رو ول کنم و برم خونه و با هم بشینیم دور میز چهار نفره ی غذا خوریمون و با هم ناهار بخوریم. چقدر هوس دستپخت راویس و کرده بودم! از فکر مریم و حرفاش اومدم بیرون! قصد داشتم به آریا کمک کنم و پولی که لازم داره رو بهش بدم! باید سر فرصت بهش زنگ می زدم. دوست نداشتم دیگه حتی اتفاقیم شده، مریم رو ببینم! زندگی من پر از راویس شده بود!
از اتاقم اومدم بیرون. خانوم سرور با دیدنم از جا بلند شد و گفت:
ـ خسته نباشید آقای مهرزاد!
نمی دونم چرا از این دختره خوشم نمی اومد. حس می کردم یه جور خاصی نگام می کنه و این نگاهاش خیلی رو مخ بود. اگه منشی قبلیم باردار نمی شد و استعفا نمی داد عمرا این دختره رو استخدام می کردم. البته تا حالا بهش رو نداده بودم و اونم پاش رو فراتر از گلیمش نذاشته بود!
ـ زنگ بزنین به رستوران و یه پرس چلو کباب سفارش بدین. خودتونم می تونین برین خونه.
سرور نگام کرد و گفت:
ـ خانومتون براتون غذا آوردن!
romangram.com | @romangram_com