#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_284


مریم داشت چی می گفت؟ از من چی می خواست؟ می خواست بازم به یه ازدواج اجباری و خالی از عشق، تن بدم؟ من دیگه به مریم حتی فکرم نمی کردم و نمی تونستم مثل سابق دوسش داشته باشم! دیگه حاضر نبودم حتی یه لحظه مریم رو کنار خودم ببینم! حالا میگه حاضره زنم بشه!

خب اون حاضره، من که حاضر نیستم زنم شه! مگه نمیگه آریا ور دوست داره و به خاطر این که ازش جدا نشه به باباش رو نمی ندازه، پس چرا اومده سراغ من و میگه حاضره زنم شه؟ زده به سرش؟ یا مطمئنه من هیچ وقت رو زن یکی دیگه سرمایه گذاری نمی کنم و این حرف و زده تا یه چیزی گفته باشه!

مریم از رو مبل بلند شد و روبروم وایساد. اشکاش تند تند از چشاش تا روی گونه اش می ریختن. نمی دونم چرا حتی گریه هاشم هیچ احساسی رو تو قلبم به وجود نمی آورد! قبلا اگه جلوم گریه می کرد خودم رو به آب و آتیش می زدم تا آروم بشه و کلی براش شکلک درمی آوردم تا بخنده و یواشکی اشکاش رو پاک می کردم و بغلش می کردم؛ اما حالا... خیلی سرد و بی احساس داشتم به ریزش اشکاش نگاه می کردم.

گفتم:

ـ ببین مریم! می دونم الان چه حسی داری. درکت می کنم که...

مریم نذاشت حرفم رو ادامه بدم و خودش رو تو بغلم جا داد! کپ کرده بودم! انگار عادت کرده بود هر وقت گریه می کنه من بگیرمش تو بغلم! اما الان... اون دیگه شوهر داشت. منم زن داشتم! این کارش درست نبود. سرش رو گذاشت رو سینه ام! هق هق می کرد و صدای نفسای تند و کش دارش رو می شنیدم. محکم منو بغل کرده بود و دستاش رو دور کمرم حلقه زده بود. چرا حالا سعی می کرد خودش رو بهم نزدیک کنه؟! حالا که هم من متأهل بودم هم خودش! حالا که هیچ احساسی بهش نداشتم، چرا بغلم کرده؟ حتی رغبتی تو خودم ندیدم که بخوام منم دستام رو دورش حلقه کنم!

مثل یه آدم برفی، فقط نگاش می کردم و از این کار یهوییش تعجب کرده بودم. سابقه نداشت مریم از این کارا کنه. من طعم آغوش راویس رو چشیده بودم و جز آغوش اون، هیچ آغوشی رو دوست نداشتم؛ حتی آغوش مریم رو! مریمی که روزی داشتنش برام حکم بالاترین لذت زندگیم رو داشت! این نزدیکی به مریم، برام هیچ لذتی نداشت. با این که دیگه مریم رو دوست نداشتم و اسمش رو برای همیشه از تو زندگیم خط زده بودم اما هر چی بود یه انسان بودم و از این که کسی جلوم گریه کنه ناراحت می شدم! شونه هاش می لرزید. دلم براش سوخت. بدون این که دستم رو به بدنش نزدیک کنم گفتم:

ـ مریم دیگه گریه نکن، باشه؟!

دستام کنار پهلوم بود و هیچ حرکتی نکردم تا آرومش کنم! نتونستم جمله ی بهتری رو بهش بگم! همینم با کلی بدبختی به زبون آوردم! مریم از بغلم اومد بیرون. چشاش که یه روزی دوست داشتم فقط مال من باشه، غرق اشک بود و من خونسرد داشتم نگاش می کردم! از این که این قدر تغییر کرده بودم و دیگه به مریم هیچ حسی نداشتم، خیلی خوشحال بودم. دوست نداشتم یه عمر تو حسرت داشتن مریم بسوزم! نوک دماغش قرمز شده بود.

ـ برو بشین. با هم حرف می زنیم!

به سمت مبل رفت و نشست. از رو میز روبروییش دستمال کاغذی برداشت و اشکاش رو پاک کرد.

پوفی کشیدم و گفتم:

ـ ببین مریم، من هیچ احساسی بهت ندارم. بإار بهتر بگم. من دیگه احساس قبل رو بهت ندارم! من عوض شدم. من دیگه اون پسر مجرد و عاشق و احمق قبل نیستم! من دیگه زن دارم. زندگی خودم رو دارم! متاهلم، متعهدم! مطمئن باش دیگه چشمم دنبال داشتن تو نیست! تو مال آریایی و من هیچ چشم داشتی بهت ندارم! من زن دارم و زن و زندگیم رو دوست دارم و نمی خوام از دستشون بدم.

romangram.com | @romangram_com