#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_282


با دستمال کاغذی ای که دستش بود اشکای رو گونه اش رو پاک کرد. ریملش ریخته بود زیر چشمش. زیر چشمشم تا اون جایی که تونست پاک کرد و نگام کرد و گفت:

ـ کمکم می کنی نه؟ مثل همیشه می تونم رو مردونگیت حساب کنم؟

شب عروسیش، فقط دنبال یه فرصت بودم تا برای آخرین بار تنها گیرش بیارم و هر چی تو دلم سنگینی کرده رو بهش بگم و خودم رو سبک کنم، اما حالا... اصلا انگار یادم رفته بود که بهم خیانت کرده. یادم رفته بود باهام بازی کرده و منو برای رسیدن به آریا می خواسته! دیگه برام ارزشی نداشت! انگار خوشحالم بودم که زنم نشده بود و این اجازه رو بهم داده بود تا اسمش و یادش رو از ذهنم پاک کنم! چم شده بود؟ منی که خودم رو کشتم تا مریم و مال خودم کنم حالا این قدر راحت از کنارش می گذشتم؟ تو ذهنم، راویس این قدر پر رنگ بود که دیگه جایی برای فکر کردن به مریم

نداشتم!

راویس! الان داره چی کار می کنه؟ ناهار خورده؟

صدای مریم اومد:

ـ آروین کجایی؟ شنیدی چی گفتم؟

دستم رو پشت گردنم گذاشتم و به میز طویلی که تقریبا وسط اتاقم بود، تکیه دادم و گفتم:

ـ من کمکت می کنم مریم!

لبخند رو لباش نشست. از رو مبل بلند شد و خواست نزدیکم بیاد که دستم رو حایل خودم و خودش کردم و گفتم:

ـ لازم به این کارا نیست! من با آریا حرف می زنم، خیالت راحت! حالام بهتره بری چون وقت ناهاره و می خوام یه چیزی بخورم.

مریم مات و مبهوت نگام می کرد. انگار باورش نمی شد من این قدر تغییر کرده باشم. انگار توقع داشت من همون آروین احمق و عاشق گذشته باقی بمونم! چطور انتظار داشت من همون آروین قبل باشم؟ با اون همه نامردی ای که در حقم کرده بود! نمی خواستم دیگه اجازه بدم تماسی باهام داشته باشه. همون یه لحظه ای هم که تو آغوشم بود، عذاب وجدان داشتم که چرا اجازه دادم یهویی بیاد تو بغلم! مریم لبخند کجی زد و کیفش رو از روی مبل برداشت و گفت:

ـ مرسی ازت! هیچ وقت این لطفت رو فراموش نمی کنم!

romangram.com | @romangram_com