#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_279
روسریم چسبیده بود رو سرم و از انتهای موهام آب می چیکد. تموم لباسام به بدنم چسبیده بود. هیچی برام مهم نبود، هیچی!
نبار باران. هیچی از دردام کم نمی کنی! این دردا عمیق تر از اونی هستن که با قطرات تو از بین برن! خیلی عمیقن!
مریم! آروین! مریم و آروین؟ مریم با کدوم « واو »ی به آروین وصل شده بود؟! مریم چی می خواست از زندگیم؟ این زندگی مال من بود؟ چشام رو که باز کردم دیدم دم در خونه ام! چطوری سر از این جا درآوردم؟! پاهام دیگه جون راه رفتن نداشت. بارون بند اومده بود. نزدیک غروب بود! چقدر راه رفته بودم! چند ساعته تو خیابونا دارم پرسه می زنم؟ چرا نفهمیدم این همه ساعت راه رفتم؟ هوا کم کم داشت تاریک می شد.
کلید رو تو قفل در چرخوندم و در با صدای بدی باز شد. دیگه این خونه رو هم دوست نداشتم. منو یاد آروین می نداخت. یاد حماقتام. یاد سادگیم! در ورودی خونه رو باز کردم و وارد هال شدم. رو مبل نشستم. لباسام خیس خیس بود. از خیسی لباسام، مبلی که روش نشسته بودمم نم دار شد! چراغا خاموش بود و به خودم زحمت ندادم که روشنشون کنم. هوای داخل خونه سرد بود؛ یا شایدم من سردم بود. بدنم می لرزید. عطسه ی بلندی زدم! چرا عطسه زدم؟ دوست نداشتم دنبال علت بگردم. دوست نداشتم بدونم که برای چی سرما خوردم. برای چی سرما خوردم؟! چرا تو بارون وایسادم؟!
نه، نه، اگه دنبال دلیل می گشتم بازم... بازم یاد اون صحنه میفتادم. یاد آروین... آغوشش برای کی باز بود؟ برای مریم؟! گوشیم رو از تو کیفم در آوردم. چرا می لرزم؟ به خاطر سرما؟ یا به خاطر... به خاطر خرد شدنم؟!
هوس آهنگ احمدوند رو کرده بودم. چرا تو این اوضاع دنبال گوش دادن به آهنگ بودم؟! رفتم تو پوشه ی آهنگام. آهنگ مهدی احمدوند رو پیدا کردم و دکمه ی play رو زدم. رو مبل دراز کشیدم. پاهام رو تو شکمم جمع کردم. هنوزم می لرزیدم. بدنم یخ یخ بود. هنوزم چند تا قطره بارون رو پیشونیم بود. قطره های بارون سُر می خوردن و می ریختن رو مبل! صدای آهنگ منو از هر فکری جدا کرد.
تو، اون ور دنیا باشی
پشت ابرا باشی
دوسِت دارم من
آرزومه، دلت با من بمونه
هی بگی، بمون تو ای عشق مهربون من
romangram.com | @romangram_com