#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_278


این الان چی گفت؟! گریه نکن کی؟! مریم؟! آره گفت مریم انگار! مریم کیه؟! مغزم قفل کرده بود. دختره از بغل آروین اومد بیرون. خودش بود. مریم بود. نامزد قبلی آروین! عشق گذشته اش. یا شایدم عشق الانش! بدنم یخ کرد! مریم این جا چه غلطی می کرد؟! تو اتاق شوهر من! تو بغل شوهر من! تو بغل کسی که الان پنج ماهه اسمش تو شناسناممه؟!پس مهمون ویژه اش مریم بود! من چه خوش خیال بودم که فکر می کردم آروین مریم رو از یاد برده. در رو آروم بستم. بغض گلوم رو داشت خفه می کرد. لعنتیا! لعنتیا! من بازیچه ی دستتون نیستم!

پاهام حس نداشت. هنوزم تو بهت بودم. دستم رو از دیوار کناریم گرفتم تا یه موقع پرت نشم رو سرامیکای کف اتاق! سعی کردم به خودم مسلط شم. به سمت میز شیشه ای رفتم و کیفم رو از روش برداشتم. بدون این که صبر کنم تا منشیه بیاد یا سبد غذا رو از رو میز بردارم، از اتاق اومدم بیرون. هوای اون جا داشت خفه ام می کرد. تلو تلو خوران از اتاق اومدم بیرون. وارد راهرو شدم. نمی خواستم به چیزی فکر کنم. به خیانت! خیانت آروین! نه، نه. راویس به هیچی

فکر نکن. ذهنم خالی بود. خالی از هر چیزی. در آسانسور باز شد و زن میانسال و دختر جوونی ازش بیرون اومدن. فوری رفتم تو آسانسور و در بسته شد. آهنگ ملایم آنشرلی به گوشم رسید. خودم رو تو آینه ی تو آسانسور نگاه کردم. چرا رنگم پریده؟! مگه چی دیدم؟! چرا این جوری شدم؟ نه، نه راویس! به تصویری که چند دقیقه پیش جلوی چشات دیدی فکر نکن! تحلیل و آنالیز صحنه ها ممنوع! درموردش فکر نکن! اون آروین نبود! نبود راویس! فقط شبیهش بود! مگه نمیشه یه نفر این قدر شبیه آروین باشه؟ میشه. پس مطمئن باش اونی که مریم تو بغلش بود و داشت مریم رو آروم می کرد، آروین نبود. نبود راویس!

بغض مثل یه گردوی سفت، تو گلوم داشت خفه ام می کرد. در آسانسور با صدای تیکی باز شد. از آسانسور اومدم بیرون. بدون این که به اطرافم نگاه کنم از ساختمون خارج شدم! به سختی قدم برمی داشتم. قدمام سست بود. کاش نمی اومدم این جا! کاش قلم پام می شکست و هیچ وقت پام رو تو این خراب شده نمی ذاشتم! کاش می نشستم تو خونه و ناهار رو تنهایی کوفت می کردم! قرمه سبزی خوشمزه ام موند روی میز شیشه ای! کلی براش زحمت

کشیده بودم. چرا داشتم به قرمه سبزیم فکر می کردم؟ یعنی قرمه سبزی ای که درست کرده بودم برام مهم تر از صحنه ای بود که جلوی چشام دیدم؟! من چی دیدم؟! کدوم صحنه؟! آروین بود؟! آروین و مریم؟! مریم تو بغل آروین بود؟! داشت گریه می کرد؟! آروین بود که داشت آرومش می کرد تا گریه نکنه؟! آروین خواسته بود کسی مزاحمشون نشه؟! مزاحم تنهاییشون؟! نیم ساعت مریم اون جا چی کار می کرد؟! آروین مگه یادش رفته بود که مریم شوهر داره؟ که خودش... خودش زن داره. منه بدبخت زنشم! همش بازی بود؟ من کجای بازی کثیفشون بودم؟ اون همه محبت، مهربونی، عشق! همش دروغ بود؟! اون همه کارای آروین الکی بود. داشت بازیم می داد تا به مریم برسه؟

باز داری صحنه ای که دیدی رو بررسی می کنی روانی؟ مگه نگفتم ممنوع؟ ممنـــــــــــوع!

بند کیفم رو شل و ول گرفته بودم و دنبال خودم رو آسفالت پیاده روها می کشیدم. حواسم به اطرافم نبود. چند باری هم ناخواسته به چند نفر تنه زدم و فحش های خوشگل شنیدم؛ اما حوصله نداشتم حتی برگردم بینم به کی زدم! نمی دونستم تو کدوم خیابون بودم. برامم اهمیتی نداشت. مهم بود الان کجام؟ برای کی مهم بود؟ برای بابام که شیراز بود؟ برای شیرین که درگیر آرسام و بچه ی تو شیکمش بود؟ یا برای آروین؟ آروینی که مریم بغلش بود! عشقش بغلش بود؟!

منم بغلش بودم؟ نه نبودم. وقتایی که دلش می گرفت می اومد طرف من! من براش هیچی نبودم، هیچی! صدای رعد و برق رو شنیدم. بعد از چند دقیقه، صدای شر شر بارون اومد. برخورد قطرات بارون رو روی بدنم حس می کردم. بارون شدیدتر شد و من همچنان بی هدف، خیابونا رو یکی پس از دیگری رد می کردم. فقط می رفتم. برام مهم نبود کجا! مقصد برام مهم نبود. فقط می رفتم! می رفتم تا یادم بره چی دیدم! تا یادم بره کی تو آغوش شوهرم بود! شوهرم؟ این « میم » مگه میم مالکیت نبود؟ پس چرا مال من نبود؟ چرا این میم برای مریم صدق می کرد نه من! من این وسط

نخودچی بودم؟ کجای زندگی آروین بودم؟! سردم نبود، اما می لرزیدم. می لرزیدم! از سرما نبود، مطمئن بودم. احساس سرما نمی کردم. مثل یه مرده شده بودم. هیچ احساسی نداشتم! ذهنم خالی بود. می دیدم که بقیه داشتن تند تند راه می رفتن و بعضیام زیر چتراشون بودن اما من چرا هیچ احساسی نداشتم؟ چرا قدمام رو تندتر نمی کردم تا تو بارون نمونم؟! صدای دو تا دختر جوون که از روبروم می اومدن و داشتن با تعجب نگام می کردن رو می شنیدم.

ـ دختره دیوونه شده!

ـ حتما خیلی بارون دوست داره که حاضر نیست تندتر بره تا از شر بارون خلاص شه!

ـ حرف مفت نزن! آخه کدوم آدم عاقلی از همچین بارون شدیدی خوشش میاد؟

از کنارم رد شدن. چتر دستشون بود و تند تند راه می رفتن تا زیر بارون نمونن. من عاشق بارون بودم؟ نه. نبودم. من عاشق هیچی نبودم.

romangram.com | @romangram_com