#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_277
با لحن سردی گفتم:
ـ کی مهمونشون میرن؟
دختره گفت:
ـ راستش مهمونشون تازه اومدن اما فکر نکنم زیاد بمونن! شما بفرمایین رو مبل بشینین تا بگم براتون قهوه بیارن! بفرمایین.
چقدر زن رییس بودن، حال می داد. عقب گرد کردم و با ناز و ادا با اون سبد ضایع، رو مبلی نشستم. واقعا خیلی ضایع بود که با یه سبد غذا اومده بودم شرکت شوهرم؛ اونم کی؟! آروین. رییس شرکت! اما بی خیال این ناز و اداها شدم و سبد رو روی میز شیشه ای گذاشتم و یه پام رو روی اون یکی انداختم! متوجه نگاه های سنگین دختره رو خودم شدم! اما خودم رو زدم به کوچه علی چپ تا راحت منو دید بزنه! مطمئن بودم داره قیافه ام رو آنالیز می کنه تا ببینه من به رییس خوشگل و جذابش می خورم یا نه! زیر چشمی داشتم نگاش می کردم. با اخم زل زده بود بهم و آخرشم با حرص رو مانیتور روبروییش میخ شد. بسوز! دختره ی پررو! منی که دختر بودم اون قدر تو صورتش زوم کرده بودم، وای به حال پسرای بیچاره! پسر؟ خب آروینم این جا کار می کرد دیگه! یعنی آروینم مثل من اون طوری نگاش می کرد؟! یه لحظه از دختره بدم اومد. ببین تو رو خدا چطوری شوهرامون رو از چنگمون درمیارنا! یه همچین دخترایی باعث میشدن زندگی مثلِ نخِ یکی مثل من، زودتر از اون چیزی که باید، خراب شه دیگه! پسر لاغر اندام و قد بلندی با یه سینی سر رسید. تو سینی ای که دستش بود چند تا فنجون سفید به چشم می خورد. پسره جلوی دختر منشیه خم شد و فنجانی رو روی میزش گذاشت. دختره حتی به خودش زحمت نداد یه تشکر خشک خالی یا حتی یه لبخند زورکی بهش بزنه. پسره هم انگار براش عادی بود چون هیچ واکنشی نشون نداد و اومد سمت من. سینی رو به طرفم گرفت و من با لبخند فنجانی از تو سینی برداشتم و ازش تشکر کردم.
نگام کرد و لبخندی زد. بیچاره خوشحال شده بود که یکی تحویلش گرفته. دلم براش سوخت. داشت می رفت سمت اتاقی که بالاش درشت نوشته شده بود: « ریاست » قبل از این که بره به سمت در، دختر منشیه گفت:
ـ آقا جواد، نرو فعلا. جناب رییس دستور دادن کسی مزاحمشون نشه. بعدا براشون قهوه ببر.
پسره حرفی نزد و از جلوی چشمام دور شد. برای خودمم جالب شده بود که بدونم مهمون ویژه ی آروین کیه که این قدر همه حواسشون بود تا مزاحمش نشن! حتما شخص مهمی بوده دیگه! یه ربعی اون جا نشسته بودم. داشتم با روزنامه ی جام جمی که رو میز شیشه ای به چشم می خورد الکی بازی می کردم و وقت می گذروندم که تلفن منشیه زنگ خورد و بعد از چند دقیقه منشیه از اتاق خارج شد. کسی تو اتاق نبود و یه حس فضولی بدجوری داشت قلقلکم می داد! چطوره الان که کسی نیست، برم یواشکی تو اتاق آروین و مهمون ویژه اش رو زیارت کنم؟
لبخند بدجنسانه ای رو لبم نشست. پاورچین پاورچین به سمت در اتاق آروین رفتم. گوشم رو چسبوندم به در تا بلکه یه صدایی بشنوم، اما دریغ از صدای نفس کشیدن! هیچی! دستگیره ی در رو آروم پایین آوردم. خوشبختانه هیچ صدایی از دره بلند نشد. نصف صورتم رو از لای در بردم تو، تا بفهمم داخل چه خبره!
روبروم فقط میز طویل و مستطیل شکلی رو می دیدم با چند تا لپ تاپ و چند تا پرونده و پوشه. چشام رو خوب تو اتاق
چرخوندم. گوشه ی تی شرت آروین رو دیدم اما دیگه چیزی معلوم نبود! در رو بیشتر باز کردم تا بتونم آروین رو ببینم. در رو تا نیمه باز کردم. حالا می تونستم هیکل مردونه ی آروین رو ببینم. چقدر ناز شده بی شرف! حس کردم یه چیزی تو بغلش داره تکون می خوره! چشام رو ریز کردم و در رو یه کم دیگه باز کردم. صدای هق هق گریه می اومد؛گریه یه زن!قلبم فرو ریخت! صدای زن؟ بیشتر دقت کردم. وا رفتم! یکی تو بغلش بود! شال سبز رنگ دختره رو می دیدم. سرش رو گذاشته بود رو سینه ی پهن آروین و داشت می لرزید. داشت گریه می کرد!
آروین به یه نقطه ی نامعلوم زل زده بود و حواسش به من نبود! دختره تو بغل آروین فرو رفته بود. دستای آروین رو نمی دیدم. حتما دستاش رو دور کمر دختره حلقه زده دیگه. یه لحظه حس کردم خون تو رگام منجمد شده! اون دختره کی بود؟ نفسم رو تو سینه حبس کردم. نباید صدایی ازم درمی اومد. بعد از چند ثانیه صدای آروین رو شنیدم:
ـ دیگه گریه نکن مریم، باشه؟
romangram.com | @romangram_com