#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_276


ـ من نیازی به وقت قبلی ندارم. به آقای مهرزاد بگین من اومدم!

دختره با لحن سردی گفت:

ـ ایشون اصلا وقت ندارن و مهمون ویژه دارن. شمام بهتره بیشتر از این وقت منو نگیرین.

دختره سرش رو برگردوند و رو مانیتورش میخ شد. داغ کردم. عوضی! چطور جرئت می کنه این طوری و با این لحن با من حرف بزنه؟ سعی کردم آروم باشم!

با لحن عصبی ای گفتم:

ـ اگه به رییست بگم منشیش همسرش رو راه نداده تو اتاقش، به نظرت چقدر از حقوقت کم می کنه؟!

چشای دختره تو چشام میخ شد! بیچاره رنگش پرید. حقش بود! مات و مبهوت نگام می کرد. با تته پته گفت:

شما... خانوم آقای مهرزاد هستین؟

لبخند پهنی زدم و گفتم:

ـ با اجازتون بله!

بیچاره نیم متر از جاش پرید بالا و با لکنت گفت:

ـ وای... خانوم مهرزاد... من واقعا معذرت می خوام. منو ببخشین که جسارت کردم. آخه راستش تا حالا سعادت نداشتم همسر جناب رییس رو ببینم. خیلی خوش اومدین. راستش ایشون فعلا مهمون دارن و به من سپردن که کسی رو راه ندم.

از چاپلوسیش خوشم نیومد. زود تغییر موضع داده بود! حالا خوبه اولش کم مونده بود با یه اردنگی منو پرت کنه بیرون!

romangram.com | @romangram_com