#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_274


بوی قرمه سبزی کل خونه رو پر کرده بود. آروین برای ناهار نمی اومد و من می خواستم ناهار مورد علاقه اش رو ببرم تو شرکتش! تنهایی غذا از گلوم پایین نمی رفت. بهش نگفته بودم میام شرکتش، تا غافلگیرش کنم. آدرس شرکتش رو از گیسو گرفته بودم. عمه خانوم، دو سه روزی می شد که رفته بود خونه ی پدر جون. وسایل ضروریشم جمع کرده بود و رفته بود اون جا. ویکتوریا و دخترکوچولوشم برگشته بودن ایران. عمه خانومم رفته بود پیش دکتر نجم و برای دو هفته ی دیگه عمل داشت. ویکتوریا دختر ریزه میزه، با پوستی سفید بود. جذابیت و خوشگلی زیادی نداشت که آدم رو در وهله

ی اول مجذوب خودش کنه، اما خب، وقتی حرف می زد به دل می نشست. دخترش، هلن، زیادی ناز و ملوس بود. موهای طلایی و پوست سفید و چشایی درشت به رنگ آبی داشت. عمه خانوم وقتی ویکی و هلن رو دید، سر از پا نمی شناخت و به قدری شاد بود که من یکی که خیلی کیف کردم. تا حالا عمه خانوم رو این قدر خوشحال ندیده بودم!دلش حسابی برای دخترش و نوه اش تنگ شده بود و یه لحظه هم ازشون دور نمی شد. ویکتوریا و هلن هم همراه عمه خانوم تو خونه ی پدر جون مستقر بودن. ویکتوریا کلی تو بغل مامانش گریه کرد و خیلی ازش عذرخواهی کرد. عمه خانوم فقط آرومش می کرد و آروم می بوسیدش. کاش عمه خانوم از خونمون نمی رفت! جای خالیش به شدت حس میشد. چهار ماهی پیش من و آروین بود و حقیقتا تو این مدت، از صدقه سری عمه خانومم که شده بود، من و آروین خیلی بهمون خوش گذشته بود و تونسته بودیم به هم نزدیک شیم!

با این که دیگه عمه خانوم نبود و دیگه لازم نبود تظاهر کنیم که با هم خوب و خوشیم، اما بازم من و آروین تو یه اتاق و رو یه تخت می خوابیدیم! انگار دیگه برامون شده بود یه عادت و هیچکدوممون به روی خودمون نمی آوردیم که دیگه لازم نیست با هم رو یه تخت بخوابیم! انگار تازه داشت خوشمون می اومد از این همه نزدیکی! آروین و کمتر تو خونه می دیدم. سرش حسابی تو شرکتش شلوغ بود و فقط شبا بود که همدیگه رو می دیدیم. چند کلمه ای بینمون رد و بدل می شد و اتفاق خاصی نمیفتاد که بشه بازم به احساس درونیش پی ببرم. هنوزم تحت نظر روانپزشک بودم

و خودم، بهتر شدنم رو به وضوح حس می کردم و از این بابت خیلی خیلی خوشحال بودم. از مونا خبری نداشتم و حوصله هم نداشتم که ازش خبر بگیرم! دوست داشتم تموم وقتم رو تو خونه ی آروین بگذرونم! شاید یه وقتی، حسرت این روزا رو باید می خوردم!

در قابلمه ی خورشت رو باز کردم و محتویات داخلش رو، مزه کردم. همه چیش خوب بود و حسابی جا افتاده بود! به ساعت نگاه کردم. دیگه وقت ناهار بود و باید کم کم آماده می شدم. برنج و خورشت رو تو ظرف سر بسته ای ریختم. سالاد شیرازی هم درست کرده بودم. همش رو تو سبد جمع و جور سفید رنگی گذاشتم. زنگ زده بودم به آژانس.

بعد از یه ربع، زنگ در زده شد و من حاضر و آماده به سمت در رفتم. صندلی عقب یه سمند سبز رنگ با آرم خط ویژه نشستم. آدرس رو به راننده دادم و به خیابونا زل زدم. نمی دونستم واکنش آروین بعد از دیدن من چیه! شاید عصبی شه! امیدوارم نزنه تو ذوقم! بالاخره راننده جلوی ساختمون بزرگی با نمای سبز نگه داشت. پولش رو دادم و از ماشین پیاده شدم. اووف! عجب ساختمونی بود. کفم برید. خیلی مسخره بود که تازه بعد از پنج ماه داشتم محل کار شوهرم رو می دیدم! بالاخره به کمک تابلوهایی که رو در ورودی ساختمون نصب شده بود، فهمیدم که محل کار آروین، طبقه ی سومه. جلوی در آسانسور وایسادم و دکمه ی دایره شکلی که روش یه مثلث بزرگ بود رو فشار دادم. کناره های دکمه قرمز رنگ شد. منتظر وایسادم تا در آسانسور باز شه، اما انگار قسمت نبود با آسانسور برم. هر چی وایسادم درش باز نشد. انگار از من زرنگ تر زیاد بود! بی خیال آسانسور شدم و از پاهام استفاده کردم و با غرغر از پله ها بالا رفتم. اووف، چقدر پله. به پاگرد طبقه ی دوم که رسیدم، واقعا بریدم. با اون سبدی که دستم بود، بالا رفتن از پله واقعا برام مساوی بود با جون کندن! یکی نیست بگه آخه این همه پله واسه چیه؟ نفس نفس می زدم. خیلی غرغر کردم و خودم رو فحش دادم که چرا تو خونه تنهایی ناهارم رو کوفت نکردم!

بالاخره رسیدم به طبقه ی سوم! اووف، جونم دراومد. قلبم تند تند می زد. گوشه ی دیواری وایسادم و صبر کردم تا یه کم ضربان قلبم نرمال شه. از آب سرد کن، لیوانی رو پر آب کردم و خوردم. حالم بهتر شده بود.

تازه چشام باز شده بود و با دقت اطرافم رو نگاه کردم. یه راهروی بلند و باریک روبروم بود. از راهرو عبور کردم و به یه اتاق بزرگ رسیدم. دیزاین شیکی داشت و در وهله ی اول آدم رو جذب کاغذ دیواریای شیک کرم قهوه ای دیواراش می کرد. دختر جوونی گوشه ی اتاق پشت مانیتور کامپیوترش نشسته بود و صدای برخورد انگشتاش با صفحه ی کیبورد حسابی رو مخ بود! جلوش وایسادم. متوجه حضورم نشد و غرق کارش بود! ای ول بابا!

اولین منشی ای بود که می دیدم این قدر دل به کار می بنده! اِهِمی کردم. سرش رو آورد بالا و از بالای مانیتورش منو دید و گفت:

ـ بفرمایین؟!

به خودم اومدم.

ـ سلام خانوم!

لبخند محوی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com