#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_273
چشام رو که باز کردم جای خالی آروین رو کنارم رو تخت حس کردم. با این که نبود، اما هنوزم بوی عطرش تو اتاق پخش بود! هنوزم کنار خودم حسش می کرم. دیشب تا صبح نزدیکش خوابیده بودم. چقدر شب خوبی رو پشت سر گذاشته بودم! تو آغوش آروین بودم و آروین فقط منو می بوسید. هیچ چیزی نبود که مانعمون بشه، حتی مشکل روحی من! آروین همه چیز رو برام حل کرده بود اما بازم جلوتر از حدش نیومد. بازم بهم فرصت داد! فقط تا یه حدی پیش رفت و منو از اینی که هستم، عاشق تر کرد! چرا این قدر خوددار بود؟ این قدر براش مهم بودم؟ چرا جلوی خودش رو می گرفت؟ مگه زنش نبودم؟ چرا این قدر خودش رو عذاب می داد؟ به خاطر من؟
از رو تخت بلند شدم و لباس خوابم رو پوشیدم. خنده ام گرفته بود! اگه لباس خواب برای خوابیدن بود پس چرا هیچ زنی موقع خواب، لباس تنش نبود؟! از فکرم خندیدم. جلوی آینه ی میز توالتم وایسادم تا موهام رو مرتب کنم که چشمم به ادکلنی که برای آروین به عنوان کادوی تولدش خریده بودم، افتاد. ادکلن رو میز توالت بود. معلوم بود آروین ازش استفاده کرده. آروین تموم کادوهای دیشب رو روی پاتختی گذاشته بود. همه کادوها به جز کادوی ملیحه؟ اون رو چی کار کرده؟ نکنه گذاشته تو وسایل شخصیش؟ نه، این امکان نداره. حرفای دیشب آروین هنوزم تو خاطرم بود. گفته بود هرگز از کادوی ملیحه استفاده نمی کنه. هر چی لابلای کادوها گشتم نه اثری از کارت تبریک ملیحه بود نه ساعتی که خریده بود. یه دفعه چشمم افتاد به سطل آشغال گوشه ی اتاق. کارت تبریک ملیحه ریز ریز شده بود و تو سطل آشغال بود! اولش به چشام شک کردم، اما وقتی دونه دونه تیکه های ریز شده ی کارت تبریک رو دیدم و دست خط نصفه نیمه ی ملیحه رو روی تیکه های خرد شده ی کارت دیدم، مطمئن شدم که آروین کارت تبریک رو پاره کرده و انداختتش تو سطل آشغال! این کارش خیلی بهم انرژی داد!
دستم رو روی قلب نصفه ای که دیشب آروین به گردنم آویزون کرده بود، گذاشتم و لبخند پهنی رو لبام نشست. زیر لب گفتم:
ـ عاشق همین کاراتم آروینم!
بالاخره ساعت مچی هدیه ی ملیحه رو هم تو کشوی میز توالتم پیدا کردم. این کارش یعنی این که من نیازش ندارم و هر کاری خودت دوست داری باهاش بکن! آخ که حس کردم دارم رو ابرا راه میرم. دیشب که گیسو کادوی ملیحه رو باز کرد و فهمیدم کادوش چیه، دوست داشتم کادوش رو پرت کنم رو زمین و خرد و خاکشیرش کنم، اما الان که ساعت رو می دیدم و برخورد آروین رو دیده بودم، عجیب برام بی اهمیت شده بود و دیگه از دست ملیحه هم ناراحت نبودم!
این کار ملیحه باعث شده بود به طور اتفاقی، آروین رو بیشتر بشناسم و بفهمم که منم براش مهمم. چقدر این حس مهم بودن رو دوست داشتم!
ساعت رو سر جاش تو کشوی میز توالتم گذاشتم و چند تا نفس عمیق کشیدم. کشوی دیگه ی میز توالتم رو باز کردم و از لابلای دستمال کاغذی ها، قاب عکس آروین رو پیدا کردم. قاب عکس رو روبروم گرفتم و لبام رو به صورت آروین از پشت شیشه ی سرد عکس، نزدیک کردم و بوسیدم. لبام رو از قاب عکس برداشتم و تو چشای آروین خیره شدم. هیچ وقت از یادم نمیری آروین! بهترین روزای عمرم رو با تو بودم. حتی اگه قسمت من نباشی، حتی اگه سهم یکی دیگه باشی، بازم عشق اول و آخرم تویی و جز تو عاشق هیشکی نمی شم! چطوری می تونم بهترین لحظه هایی که با تو داشتم رو از یاد ببرم و عاشق کس دیگه ای بشم؟ حتی دلم برای کل کلاتم تنگ میشه. از این که می دونستم همه چیز موقتیه و کاری از دستم برنمی اومد، دلم می گرفت. کاش هیچ وقت ازدواجمون « اجباری » نمی شد! کاش هیچ وقت اون شب پارتی، آروین نمی اومد تو اتاق!
بغض گلوم رو گرفت. من بدون تو می میرم آروین! قاب عکس رو بوسیدم و لابلای دستمال کاغذیا پنهونش کردم. آه پر از حسرتی کشیدم و قلب نصفه ی روی گردنم رو محکم فشردم.
فصل دوازدهم
romangram.com | @romangram_com