#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_272
سرش رو تو موهام فرو کرد و آروم گفت:
ـ بهترین هدیه ی زندگیم رو تو بهم دادی راویس!
فکر کردم منظورش این گردنبنداست. با لبخند گفتم:
ـ این گردنبندا زیاد گرون نشده! ساعتی رو که ملیحه برات خریده، از کل هدیه های امشب من گرون تر شده!
آروین که برق حسادت رو از تو آینه از تو چشام خونده بود، آروم خندید. حلقه ی دستاش رو دور کمرم تنگ تر کرد و گفت:
ـ منظورم هدیه های امشب نبود حسود خانوم! در ثانی، درمورد هدیه ی ملیحه هم باید بگم که نیازی بهش ندارم. من خودم ساعت دارم و ازش راضیم و مطمئن باش هیچ وقت از اون ساعتی که ملیحه خریده استفاده نمی کنم.
لحن حرف زدنش خیلی آرومم کرد. دیگه برام هدیه ی ملیحه مهم نبود. فقط مردی برام مهم بود که الان تو آغوشش بودم و داشت گردنم رو می بوسید. فقط این برام مهم بود. آروین همه ی زندگی من بود. منو به سمتش برگردوند و شروع کرد به بوسیدن لبام. منم همراهیش کردم. عشقم بود و باید بهش می فهموندم همه جوره باهاشم. آروم آروم دستش رفت سمت یقه ی شل و گشاد بلوزم! نمی دونستم باید چی کار کنم. مخالفتی نکردم. آروین با اکراه ازم جدا شد. دستش رو از روی یقه ام برداشت و به دستش اشاره کرد و گفت:
ـ متاسفم! گاهی حرکاتم دست خودم نیست!
حرفی نزدم. دوباره میخ شد رو لبام. چشام رو بستم و این طوری بهش اجازه ی هر کاری رو دادم. در کمتر از چند ثانیه دوباره شروع کرد. شیرین بود، مثل رنگ چشاش! چشای خوشرنگش. آروین منو می بوسید و من چقدر غرق در خوشبختی و لذت بودم!
***
***
romangram.com | @romangram_com