#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_271
نگاش کردم. بغض داشت خفه ام می کرد. بغضم رو قورت دادم.
ـ جوابم رو نمیدی؟
با صدای آهسته ای گفتم:
ـ این گردنبندا سورپرایز امشب بود! یکیش مال توئه و یکیشم مال من! می خواستم به عنوان یادگاری یه چیز خاص ازم داشته باشی! همه جا رو گشتم و اینا چشمم رو گرفت.
آروین مهربون نگام کرد و گفت:
ـ حالا کدومش مال منه؟
ـ هر کدوم رو دوست داری می تونی برداری!
آروین با دقت به هر دو گردنبندی که دستش بود نگاه کرد و به گردنبندی که رو قلب نصفه اش نوشته شده بود « love » اشاره کرد و گفت:
ـ من این رو برمی دارم!
ـ باشه.
ـ دوست دارم « my » دست تو بمونه و بفهمم که در نبودت، یه چیزی کم دارم!
زل زدم بهش! امشب یه جور خاص بود! نه فقط امشب، از وقتی از شمال اومده بودیم همین طوری شده بود. انگار نمی خواستم حرفاش رو باور کنم. هضم حرفاش برام خیلی سخت بود. یعنی عاشقم شده؟ خب چرا یه بار مثل بچه ی آدم نمیگه دوسم داره و این موش و گربه بازیا رو تموم نمی کنه؟ این قدر گفتنش براش سخته؟ حس می کردم چون امشب غافلگیرش کردم و خوشحاله، این قدر داره لاو می ترکونه؛ وگرنه اگه دوسم داشت، یه بار بهم می گفت تا این دل بی صاحابم رو آروم کنم! از ابراز علاقه ی غیر مستقیم متنفر بودم! اصلا خوشم نمی اومد حرفا و کارای آروین رو هزار جور برای خودم تعبیر کنم و تو خیال خودم کلی با تعبیرام حال کنم!
آروین گردنبند رو به گردنش آویزون کرد و بعدشم منو برگردوند و گردنبندم رو به گردنم انداخت! هر دو جلوی آینه ی میز توالت وایساده بودیم. آروین پشت سرم بود و من روبروی آینه وایساده بودم. آروین از تو آینه به من و گردنبند تو گردنم نگاه کرد و لبخند پهنی زد. منم لبخند کمرنگی زدم. گردنبندای هر دوتامون زیر نور زرد رنگ لامپ اتاق خواب، برق می زد. آروین از دو طرف کمرم گرفت و منو محکم به خودش چسبوند. هیچ مخالفتی نکردم و سرم رو به سینه ی مردونه اش چسبوندم. صورتم رو آروم به گردنش مالیدم. نفساش تند شده بود و بدنش به صورت خفیفی می لرزید.
romangram.com | @romangram_com