#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_270
برای شکر این روز، پیشونیم به خاکه
امیدوارم همیشه لبخند رو لبات باشه و زندگیت پر از لذت و شیرینی باشه. درست طعمی به رنگ چشات! تولدت مبارک.
دوستدارت: ملیحه »
گر گرفتم. دختره ی عوضی! انگار برای دوست پسرش نامه نوشته. ملیحه حق نداشت با آروین این جوری رفتار کنه! حق نداشت. خون جلوی چشام رو گرفت. موقع خدافظی که شده بود، وقتی با آروین دست داد آروم زیر گوشش گفت:
ـ ارزش تو برام بیشتر از همه چیزه. ولت نمی کنم حتی اگه بازم منو پس بزنی!
یه لحظه فکر کردم گوشای من اشتباه شنیده، اما وقتی اخمای در هم و صورت سرخ شده ی آروین رو دیدم، مطمئن شدم که درست شنیدم. ملیحه خدافظی کرد و رفت. لال شده بودم چرا؟ باید یه سیلی می خوابوندم تو گوشش، تا بفهمه حق نداره به آروین به چشم معشوقش نگاه کنه. اون زن داره عوضی!
بغض گلوم رو چنگ انداخت. کارت رو با حرص پرت کردم رو کادوها و رفتم تو اتاق خواب. لباسم رو عوض کردم و لباس خواب گشاد و راحتم رو پوشیدم. بغضم رو قورت دادم. نباید امشب رو به کام خودم تلخ می کردم! امشب، شب مهمی بود. شب میلاد عشق زندگیم بود.
منم عشقش بودم؟ چند درصد تو زندگیش مهم بودم؟ چقدر سخت بود که از احساس آروین هیچی نمی دونستم. برام درد داشت! درد داشت که نمی دونستم منو دوست داره یا فقط بهم محبت می کنه، چون مجبوره منو کنار خودش قبول کنه. چقدر بد بود که همیشه برای پذیرش دوست داشتن آروین، یه اما و اگری دنبالش می اومد! چقدر دوست داشتناش برام بوی « اجبار » می داد. لعنت به اجبار! کِی راحت می شدم از شر این اجبار؟
موهام رو باز کردم و گل سرم رو روی میز توالتم انداختم. گوشواره هام رو از گوشم در آوردم. کشوی میز توالتم رو باز کردم. نگام رو جعبه ی کادوپیچ شده، ثابت موند. اشک تو چشام حلقه زد. ملیحه ی بیشعـــــور، الکی الکی امشب رو برام تلخ کرده بود. چقدر برای امشب برنامه ریزی کرده بودم. باورم نمی شد که ملیحه، همه چیز رو برام خراب کرده باشه. کادوی دور جعبه رو باز کردم و در جعبه رو باز کردم. دو تا گردنبند ست نقره بود. وقتی وارد نقره فروشیه شده بودم، بدجور چشمم رو گرفت. یه قلب خوشگل نسبتا بزرگ بود که از وسط، دو تا شده بود و هر کدوم از گردنبندا، نصف قلبه رو تشکیل می دادن. رو یکی از قلبا به لاتین نوشته شده بود « my » و رو اون یکی قلب هم نوشته شده بود « love » مثل پازل، دو گردنبند با هم کامل می شدن و وقتی از هم جدا می شدن، ناقص بودنشون حسابی تو دید بود و از همین چیز گردنبندا خوشم اومده بود! می خواستم آروین بفهمه که من اگه بدون اون باشم، ناقص و پوچم! رنگ قلبا توسی و مشکی بود و نوشته های روشون خاکستری تیره بود. چند تا نگین درشتم رو قلب نصفه ها به چشم می خورد و زیباییشون رو دو برابر می کرد!
آه سوزناکی کشیدم. خواستم گردنبندا رو بذارم سرجاشون که صدای آروین رو از پشت سرم شنیدم:
ـ اون چیه دستت؟
یه لحظه جا خوردم. برگشتم عقب. نذاشت حرفی بزنم و گردنبندا رو از دستم گرفت و با لبخندی که رو لبش بود گفت:
ـ اینا چقدر خوشگلن! مال کی هست حالا؟
romangram.com | @romangram_com