#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_269
ـ مرسی. خوب بخوابین.
عمه خانوم که تازه قرص سردرد خورده بود به اتاق آروین رفت و در رو بست. آروین دست به سینه وایساده بود و داشت با عشق نگام می کرد. لبخند مهربونی بهم زد و گفت:
ـ امشب خیلی خوشگل شدی!
از این که مستقیم ازم تعریف کرده بود خجالت کشیدم و خودم رو مشغول جمع کردن بشقابای میوه کردم تا کمتر تو چشاش خیره شم. چرا این حرفا و حرکات آروین رو پیش خودم از دوست داشتن و عشق، تعبیر نمی کردم؟! چه مرگم شده؟! به خاطر اون همه کنایه ها و طعنه هایی که بارم کرده بود، دیگه انگار دوست داشتنشم باور نداشتم! داشتم بشقابایی و که از رو میز جمع کرده بودم رو می بردم تو آشپزخونه که آروین جلوم وایساد. زل زد تو چشام. داشتم زیر نگاهای سوزانش، آب می شدم. خودم رو زدم به بی خیالی و گفتم:
ـ وا، چرا این جوری زل زدی بهم؟ برو اون ور می خوام بشقابا رو بشورم.
آروین چشمک نازی بهم زد و بشقابا رو ازم گرفت و گفت:
ـ واسه امشب بسه. حسابی خسته شدی. بقیه اش با من؛ اوکی؟
ـ نه، امشب تولدته و...
نذاشت حرفم رو کامل کنم و گفت:
ـ مگه چی میشه دو تام من ظرف بشورم؟ تازه مگه تو شمال نگفتی خوب ظرف می شورم و بهتره تو خونه هم
امتحان کنم؟ خب می خوام امتحان کنم دیگه!
لبخندی بهش زدم. آروینم لبخندی بهم زد و رفت سمت آشپزخونه. وای امشب زنده بمونم شانس آوردم! ذوق مرگ نشم. رو مبلی نشستم. نگام رو میزی که کادوهای آروین روش بود، ثابت موند. کادوی ملیحه بهم دهن کجی می کرد. اخمام رفت تو هم! بلند شدم و به سمت کارت تبریکی که ملیحه، همراه اون ساعت مچی به آروین داده بود، رفتم. کارت رو باز کردم. با خط خوشگلی توش نوشته شده بود:
« روز تولد تو میلاد عشق پاکه
romangram.com | @romangram_com