#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_268
عمه خانوم اشکش رو پاک کرد و گفت:
ـ تاوان سنگینی در قبال پشیمونیش داد! الکی دخترش یتیم شد، خودش بیوه شد. خدا بهش صبر بده!
انیس جون با مهربونی گفت:
ـ تقدیر رایانم این بوده. خدا رحمتش کنه.
پس رایان، شوهر ویکی بوده! طفلکی. چقدر بیوه بودن سخته. من خودم با این که زندگیم رو هواست، اما وقتی به یه لحظه بدون آروین فکر می کردم آتیش می گرفتم، وای به حال ویکی که تو کشور غریب، فقط رایان رو داشته!
پدر جون گفت:
ـ پس با این حساب، عمه خانوم هفته ی دیگه باید برین پیش دکتر نجم و ویزیت شین.
عمه خانوم سرش رو تکون داد و هیچی نگفت. حق با عمه خانوم بود. ویکی تاوان سنگینی رو در ازای به دست آوردن دوباره ی مادرش، داده بود. به چه قیمتی سرش به سنگ خورد؟ به قیمت بی پدر شدن دخترش! به قیمت بیوه شدن خودش!
چقدر ما آدما دیر می فهمیدیم که چی رو از دست دادیم! چقدر تاوان سنگینی باید در ازای از دست دادن چیزای با ارزش زندگیمون می دادیم.
***
ـ راویس جان! من میرم بخوابم. امشب خیلی زحمت کشیدی. خسته نباشی دخترم.
romangram.com | @romangram_com