#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_266


آروم گفتم:

ـ آره!

ـ گفت با عمه کار داره؟

اووف، این نمی خواست ول کنه! خب تا چند دقیقه ی دیگه می فهمه دیگه! نگاش کردم و گفتم:

ـ چرا همتون این قدر شوکه شدین؟ خب لابد از کارش پشیمون شده دیگه.

ـ آخه وقتی مامان به ویکی زنگ زده بود و بهش گفته بود عمه خانوم تو چه وضعیه، ویکی گفته بوده که براش مهم نیست و نمیاد ایران! هیچکدوممون فکرشم نمی کردیم که ویکی زنگ بزنه این جا!

ـ یعنی ممکنه نخواد برگرده ایران؟

آروین سرش رو تکون داد و گفت:

ـ ممکنه!

برای منم قضیه داشت جالب می شد. به عمه خانوم زل زدم. اشکاش بی وقفه جاری بود و زیر لب داشت یه چیزایی به ویکی می گفت. ویکتوریا برای چی زنگ زده بود؟

بعد از ده دقیقه ای که مثل ده ساعت گذشت و جون همه به لبشون رسیده بود، بالاخره عمه خانوم گوشی تلفن رو سر جاش گذاشت. همزمان با صدای برخورد گوشی تلفن روی دستگاه تلفن، تموم سرا صد و هشتاد درجه چرخید و رو صورت رنگ و رو پریده و ناراحت عمه خانوم زوم شد. عمه خانوم رو مبل نشست و نگاش رو به پارکتای کف سالن دوخت. نفسا تو سینه حبس شده بود! عجب لحظه ای بود! آخر سر آقا بهرام طاقت نیاورد و گفت:

ـ ملوک؟ ویکی بود؟! چی می گفت؟!

عمه خانوم سرش رو بالا آورد و به آقا بهرام نگاه کرد. نگاش غمگین و نمناک بود! چقدر از دیدن عمه خانوم تو اون وضعیت ناراحت شده بودم. دوست نداشتم عمه خانوم رو این جوری ببینم. عمه خانوم آب دهنش رو قورت داد و با صدای ضعیفی گفت:

romangram.com | @romangram_com