#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_265
ـ تو مطمئنی ویکی پشت خطه؟
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:
ـ خودش رو ویکتوریا معرفی کرد.
رو کردم به عمه خانوم و گفتم:
ـ نمیاین جواب بدین؟ پشت خطه!
عمه خانوم که تازه از بهت اومده بود بیرون، با قدمایی سست و لرزان نزدیکم شد. لبخندی بهش زدم و گفتم:
ـ آروم باشین، مثل همیشه!
گوشی تلفن رو به سمتش گرفتم. دستاش می لرزید. گوشی تلفن رو از دستم گرفت. چشاش پر از اشک بود. آب دهنش رو قورت داد و گفت:
ـ الو؟! ویکی خودتی؟
از عمه دور شدم و کنار آروین نشستم. شهریار دوباره شروع کرد به جوک تعریف کردن! بقیه هم الکی خودشون رو سرگرم گوش دادن به جوکای لوس شهریار نشون دادن تا عمه خانوم بتونه راحت با ویکتوریا حرف بزنه؛ اما شرط می بندم تموم حواسشون پیش مکالمه ی عمه و ویکی بود.
آروین آهسته زیر گوشم گفت:
ـ خودش رو ویکتوریا معرفی کرد؟
اَه، اینم که سوزنش گیر کرده. خب آره دیگه، چند بار بگم!
romangram.com | @romangram_com