#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_263


ـ نه، گمون نکنم.

ـ میشه خودتون رو معرفی کنین و بگین چرا تماس گرفتین؟

ـ میشه خودتون رو معرفی کنین و بگین چرا تماس گرفتین؟

ـ اوه ببخشید. یادم نبود خودم رو معرفی کنم! من ویکتوریا هستم! دختر عمه ی آروین!

یه لحظه شوکه شدم. ویکتوریا؟ چرا زنگ زده بود این جا؟ اصلا چی کار داره؟ اگه عمه خانوم بفهمه چی کار می کنه؟ تو همین فکرا بودم که با صدای ویکتوریا از فکر اومدم بیرون:

ـ الو؟ صدای منو می شنوی؟ الو؟ گوشی دستته؟

ـ الو، الو، بله می شنوم. ببخشید نشناختمتون. یه کمی تماستون برام تعجب برانگیز بود.

ـ نه، اشکالی نداره! حق دارید. راستش شماره ی خونه ی شما رو از انیس جون گرفتم. زنگ زدم خونه ی دایی بهروز اما کسی تلفن رو جواب نداد و مجبور شدم مزاحم شما بشم.

ـ نه خواهش می کنم. راستش امشب تولد آروینه و همه این جا دور هم جمعیم. جای شما خالی!

ـ ممنونم، مبارک باشه! حتما خیلی خوشبخته که همسری به خوبی شما داره.

حس کردم صداش می لرزه! ناراحت بود و غم رو تو صداش به وضوح حس می کردم. نذاشت حرف دیگه ای بزنم و گفت:

ـ می تونم با مامانم صحبت کنم؟

ـ بله، حتما. گوشی دستتون الان صداشون می کنم. خداحافظ..

romangram.com | @romangram_com