#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_262


مونا ریز خندید.

ـ می کشمت عوضی!

همین لحظه صدای زنگ تلفن اومد. آروین سرگرم گوش دادن به جوکای مسخره و بی مزه ی شهریار بود و اصلا حواسش به زنگ تلفن نبود. زیر لب غر زدم:

ـ اَه، تلفنچی نبودم که اونم به مرحمت آروین شدم! خب آخه یه دقیقه دل بکن و برو تلفن رو جواب بده دیگه!

خودم رو به تلفن که داشت خودکشی می کرد رسوندم و جواب دادم:

ـ الو؟ بفرمایید؟

صدای ظریف و نازک دختر ناشناسی تو گوشم پیچید:

ـ الو سلام. منزل آقای مهرزاد؟ آروین مهرزاد؟

یا خدا! این دیگه کیه؟

ـ سلام. بله بفرمایید؟

ـ شما باید راویس، همسر آروین باشین. درسته؟

چرا کل دخترای تهران بسیج شدن تا زنگ بزنن این جا و یادآوری کنن که من زن آروینم؟ یاد دفعه ی اولی که این اتفاق برام افتاد و پشت خط مریم بود افتادم. آروین چه قشرقی به پا کرد. اووف، نکنه این دختره هم یکی دیگه از دوست دختراشه؟ یا شایدم نامزدش بوده و الان من باعث جداییشون شدم؟ از این آروین بعید نیست! والا.

ـ بله خودم هستم. من شما رو می شناسم؟

romangram.com | @romangram_com