#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_261
همه با اشتها شروع کردن به غذا خوردن. میز رنگارنگی بود. شهریار که تو شکمویی حریف نداشت، از هر سه جور غذا برای خودش کشید و دو لپی مشغول خوردن شد. میز رو با چند تا رز قرمز و سفید و شمع های فانتزی، تزیین کرده بودم. آروین با محبت نگام می کرد. تو نگاش تشکر موج می زد. همین که می دیدم خوشحالش کردم، برام کلی ارزش داشت.
بعد از صرف شام، همه رو مبل نشستیم و مشغول گپ زدن شدیم. ملیحه رو به آروین گفت:
ـ آقا آروین اگه از مدل ساعتی که براتون خریدم خوشتون نیومده، آدرس ساعت فروشی رو بهتون میدم برین عوضش کنین! به فروشنده اش سپردم که اگه خوشش نیومد میاد عوضش می کنه! اگه ساعت گرون تری چشمتون رو گرفت، به فکر پولش نباشین و انتخابش کنین، خودم پولش رو حساب می کنم!
آروین ناراحت شد. این رو از اخمای در هم رفته اش خوب فهمیدم. ملیحه حق نداشت هی پول پول کنه و قیمت ساعت رو به رخ بکشه! چی رو می خواست ثابت کنه؟ که گرون ترین هدیه رو اون خریده؟ آروین که معلوم بود خودش رو کشته تا خونسرد حرف بزنه، گفت:
ـ نه ممنونم! من عادت ندارم هدایایی که برام می خرن رو برم عوض کنم حتی اگه ازش خوشم نیومده باشه!
از جوابی که به ملیحه داد، خیلی خوشم اومد. طفلی ملیحه سرخ شد و با انگشتای پاش رو زمین ضرب گرفت. فکر می کرد الان آروین کلی از هدیه اش تعریف و تمجید می کنه و اونم خر کیف میشه! آروین درست زده بود تو برجکش و منم غرق لذت بودم!
مونا آهسته، در گوشم گفت:
ـ من موندم تو چرا این قدر ساکت شدی! فکر می کردم بعد از شام حساب ملیحه رو می رسی!
ـ چی کارش کنم؟ الان مهمونه و اگه جوابش رو بدم و ضایعش کنم حالا خونواده ی آروین فکر می کنن چه دختر بی فکر و گستاخیم! نمی خوام درموردم فکرای بد کنن. حساب ملیحه رو بعدا می رسم. تازه همین که می بینم آروین داره با بی محلیاش سگ محلش می کنه، کلی کیف می کنم!
ـ خاک تو سرت! اما خوشم اومد که آروین کلا امشب رو مود لاو ترکوندنه!
بلند خندیدم. مونا محکم کوبید تو پهلوم. همه نگاه ها رو ما بود..« آخ » ی گفتم و با حرص رو به مونا گفتم:
ـ چته وحشی؟! پهلوم رو سوراخ کردی. مرض داری؟ دستت بشکنه الهی!
ـ ای حناق! چه مرگته این قدر سبک بازی درمیاری؟ حالا خونواده ی آروین میگن چه عروس سبکی داریم!
romangram.com | @romangram_com