#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_260


کم کم بقیه هم اومدن وسط و دو نفری رقصیدن. حتی ماهان و مارالم اومده بودن وسط! ملیحه همچنان داشت حرص می خورد. برق خشم تو چشاش به خوبی نمایان بود. از لجش بیشتر خودم رو به آروین چسبوندم و پوزخندی تحویلش دادم. وقتی ملیحه حرص می خورد، عجیب انرژیم مضاعف می شد. چراغا رو خاموش کردن و فقط دوتا آباژوری که گوشه ی هال بود رو روشن گذاشته بودن. کار گیسو بود. عاشق این جور لوس بازیا بود! فضا خیلی عاشقونه و رمانتیک شده بود. آروین سرش رو خم کرد و تو موهام فرو کرد و آهسته گفت:

ـ امشب خیلی خوشحالم کردی راویس! خیلی غافلگیر شدم. مرسی ازت!

نفساش به پوست گردنم می خورد و حسابی داغ کرده بودم. آهسته گفتم:

ـ من کاری نکردم! تولد شوهرم بود و دوست داشتم براش جشن بگیرم!

سرش رو آورد بالا و تو چشام زل زد. انگار از حرفم زیاد خوشش نیومده بود چون اخم ظریفی کرد. نمی دونستم چرا ناراحت شده بود! مگه حرف بدی زده بودم؟ آروین دستش رو روی کمرم آروم آروم تکون می داد و منم که رفته بودم تو خلسه ی شیرینی! سرم رو آروم رو سینه ی پهنش گذاشتم و با تموم وجودم، عطر بدنش رو تو ریه هام فرستادم. کف دستام رو روی سینه اش گذاشتم و آروم تکون دادم. خوشبختانه کسی تو اون تاریکی جلف بازیای ما رو نمی دید. آرامش زیادی داشتم تو آغوش آروین!

آروین آهسته گفت:

ـ دستت رو بکش. کار دستت میدما! هیچ می دونی این کارت منو وحشی می کنه؟!

سرم رو بالا آوردم. برق رو تو چشاش دیدم. ریز خندیدم و دستام رو از رو سینه اش برداشتم رو شونه هاش گذاشتم! صدای قلبش رو خوب می شنیدم. سینه اش داشت بالا و پایین می پرید.

کمرم رو محکم تر گفت و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد! غرق لذت شده بودم. کاش آهنگه تموم نمی شد. کاش تا صبح همین جوری می زد و منم تو بغل آروین آروم می گرفتم. دوست داشتم زمان همون جا متوقف شه! دوست نداشتم بازم زندگی کنم. زندگی ای که همیشه ترس از دست دادن آروین باهاش بود رو دوست نداشتم!

آهنگ تموم شد و آروین دستام رو گرفت و خیلی نرم رو دستام رو بوسید و لبخندی بهم زد.





***

romangram.com | @romangram_com