#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_259


ـ اوه، بابا ای ول به آروین. چه هواش رو داره! خدا بده شانس! واقعا از ته دلت این حرف رو زدی آروین؟

برای خودمم جالب بود که جواب آروین رو بشنوم! آروین جدی شد و گفت:

ـ آره، حقیقت رو گفتم. بهترین هدیه ی این بیست و نه سال سنم بود! قیمتش برام مهم نیست. هر چند مطمئنم چون اصله، گرونه! اما خب اون چیزی که برام مهم بود، این بود که راویس بهم بی اهمیت نیست و خوب می دونه از چی خوشم میاد و از چه ادکلنی استفاده می کنم. این که براش مهمم و بهم توجه می کنه، خیلی برام ارزش داشت!

عمه خانوم با محبت به آروین نگاه کرد و گفت:

ـ خیلی خوشحالم که این قدر خوشبختین!

کاش این روزا هیچ وقت تموم نمی شد! کاش تو همین روزای عاشقونه و خوش می موندم! من از خدا مگه چی می خواستم؟ انتظار زیادی بود؟ می خواستم کنار کسی که عاشقش بودم، بمونم! می خواستم تا آخر عمرم آروین مال من باشه. دلم نمی خواست این روزا تموم شه. باید به خودم می فهموندم که این چیزا موقتیه. نباید بهشون دل می بستم. اگه دل می بستم، دل کندن برام سخت می شد؛ اما مگه میشد؟

گیسو صدای آهنگ شادی رو که از دستگاه، داشت پخش می شد رو زیاد کرد و گفت:

ـ بلند شین یه کم قر بدین تا برای شام، اشتهاتون باز شه!

گیسو و گلناز اولین کسایی بودن که برای رقص، اومدن وسط! گلناز زیادی با ناز می رقصید و حرکات دست و کمرش، خیلی ظریف و نرم بود. خوشگل می رقصید. گیسو نسبت به گلناز، تندتر می رقصید و خیلی با آهنگ هماهنگ بود! بعد از چند دقیقه، آهنگ تموم شد و آهنگ جدید شروع شد. این بار مونا و کیانا و شهریار و کوروش برای رقص، داوطلب شدن. شب خوبی بود. به همه داشت خیلی خوش می گذشت.

بالاخره نوبت به من و آروین رسید! آهنگ ملایمی برای رقص تانگو، پخش شد. مونا و گیسو و کیانا خونه رو گذاشته بودن رو سرشون! خیلی با هم جور شده بودن و زیادی شیطونی می کردن! من و آروین روبروی هم وایسادیم. آروین با عشق نگام می کرد. دستای مردونه اش رو آورد جلو و کمرم رو محکم گرفت. منم دستای کشیده و ظریفم رو روی شونه هاش گذاشتم و روبروی هم آروم تکون خوردیم. حس خیلی خوبی داشتم. خودم رو تو لباس سفید عروس، تصور

کردم. دوست داشتم تک تک اتفاقای شب عروسیم رو از یاد ببرم! تموم اون توهینا، تحقیرا، همش رو از خاطرم محو کنم و به امشب فکر کنم. به این که دارم روبروی عشق زندگیم، می رقصم! به این که خوشبختم. حتی اگه موقتی باشه، حتی اگه زودگذر باشه، اما من همین یه لحظه رو هم دوست داشتم. مهم این بود که آروین الان مال من بود. دیگه چه اهمیتی داشت که فقط تا چند وقت دیگه کنار خودم دارمش؟ چه اهمیتی داشت؟ شاید اصلا زد و من زودتر از این که از آروین جدا شم، بمیرم! الان مهم بود. الان که کنارم داشتمش! دوست داشتم فکر کنم که منم مثل خیلی از

دخترای دیگه، از شب اول عروسیم، شوهرم عاشق سینه چاکم بوده و منم یه زندگی عادی داشتم. دوست داشتم « اجباری بودن » رو از زندگیم با آروین، فاکتور بگیرم. دوست داشتم خیال کنم که آروینم مثل بقیه ی مردا، از اولش منو تو زندگیش قبول کرده و عاشقمه!

این افکار خیلی بهم انرژی می داد. یه لحظه، این رقص و با رقص شب عروسیمون مقایسه کردم! پوفی کشیدم. این کجا و اون رقص مسخره ی نمایشی کجا؟ برعکس اون شب، آروین نگاش رو ازم نمی گرفت و با نفرت بهم نگاه نمی کرد. الان دیگه داشت با محبت نگام می کرد. حتی طرز نگاهشم فرق کرده بود. زل زدم تو چشاش! غرق چشای عسلیش شده بودم. کاش عاشقم شده باشه. کاش بهم فرصت بده و بذاره زندگیمونم مثل طعم چشاش، شیرین باشه!

romangram.com | @romangram_com