#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_257
ـ کاری نداره آروین جان! کافیه تصور کنی که به جای اسم راویس، خود راویس رو گذاشتن جلوت!
این شهریارم اگه جلوش رو نمی گرفتی خیلی بی شرف می شدا! پسره ی پررو! سرم رو انداختم پایین! صدای آروین رو شنیدم. در حالی که معلوم بود خیلی خنده اش گرفته، گفت:
ـ فکر خوبیه ها. هـــــوم، امتحانش ضرر نداره.
سرم رو بالا بردم. به آروین نگاه کردم. بهم چشمکی زد و مشغول خوردن کیکش شد. ملیحه انگار خیلی پکر بود، یه گوشه کز کرده بود و داشت با چنگالش بازی می کرد. بچه ام وقتی این همه صحنه ی عاشقونه دیده دپرس شده! والا حق داره. منم اولین بارم بود این قدر غرق عشق می شدم!
لبخند محوی زدم. ماهان در حالی که داشت ته بشقابش رو درمیاورد گفت:
ـ وای آروین کیکت خیلی بهم چسبید! سالگرد ازدواجتون کی میشه تا من برای اون موقع شکمم رو صابون بزنم؟
نمی دونم چرا یهو ناراحت شدم و لب و لوچه ام آویزون شد! دلم گرفت. سالگرد ازدواجمون؟ اوه، تا سالگرد ازدواجمون همش پنج ماه بود که من و آروین زن و شوهر شده بودیم. شاید تا سالگرد ازدواجمون سر و کله ی گلاره و رامین پیدا شه و دیگه من و آروینم کنار هم نباشیم تا بخوایم سالگرد ازدواجمونم جشن بگیریم! یعنی آروین تولد سی سالگیش رو با کی جشن می گیره؟! با مریم؟ مریم که شوهر داره. با یه دختر دیگه! وای که چقدر برام سخت بود آروین رو مال یکی دیگه فرض کنم. دوست نداشتم بوسه هاش نصیب یکی دیگه شه. اون فقط مال من بود! نمی تونستم با کسی قسمتش کنم!
گیسو همه رو به سکوت دعوت کرد و گفت:
ـ و امـــــــا... قسمت هیجانی مراسم! حالا که خوب خوردین، کادوهاتون رو، رو کنین.
همه خندیدن و در کمتر از چند دقیقه، میز جلویی آروین پر شد از کادوهای رنگارنگ در اندازه ها و ابعاد مختلف! گیسو شروع کرد به باز کردن کادوها. برای منم جالب بود که ببینم بقیه برای آروین چی خریدن. منم کادوم رو روی میز گذاشتم. بیشتر کادوها لباسای رنگارنگ با مارکای مختلف بود و چیز خاصی نبود که نظرم رو به خودش جلب کنه! تا این که گیسو کادوی ملیحه رو باز کرد! کم مونده بود فکم بیفته وسط سالن! نه! اون حق نداشت! حق نداشت چنین کاری رو با من کنه! مونا با چندش به ملیحه نگاه کرد و ملیحه هم با غرور زل زده بود به من!
ملیحه رو به آروین کرد و گفت:
ـ تولدتون مبارک! بد سلیقگی منو ببخشین!
اخمای عمه خانوم در هم رفت. این دختره چقدر بی حیا بود! اگه نگران برخورد بقیه و کنایه های مارال و خاله اعظم نبودم، بلند می شدم و کادوش رو پرت می کردم تو حیاط و خودشم با یه اردنگی می نداختم تو کوچه! دختره ی چشم سفید.
romangram.com | @romangram_com