#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_255


ـ آروینم برای خودش یه پا مرد شده دیگه!

همه به آروین تبریک گفتن. ماهان و شهریارم مدام سر به سرش می ذاشتن و بهش می گفتن: « بابا بزرگ » صدای خنده های مردونشون تو فضا پخش بود.

به کمک مونا، کیک رو آوردم و رو میز جلوی آروین گذاشتم. آروین با عشق زل زد تو چشام و گفت:

ـ مرسی خانومم! خیلی زحمت کشیدی!

وای، یکی منو بگیره. نیشم وا شد. مونا به شوخی بازوم رو گرفت و آهسته زیر گوشم گفت:

ـ غش نکنی یه وقت!

مونا ریز خندید و منم بهش چشم غره ای رفتم. شهریار نگاهی به بیست و نه شمع کوچیک رنگارنگی که روی کیک بود، انداخت و گفت:

ـ اوه راویس! حرارت این شمعا که اذیتمون می کنه. این همه شمع؟ چند تاست؟ دویست تایی هست دیگه نه؟

آروین بلند خندید و گفت:

ـ خیلی نامردی شهریار!

شهریار قهقهه زد. کیک خیلی بزرگی بود و به هر کی یه تیکه ی مثلثی بزرگ، می رسید! کیک به شکل دو تا حلقه ی ازدواج در هم فرو رفته بود. طرحش رو خودم به شیرینی فروشی داده بودم. روی یکی از حلقه ها که روی اون یکی حلقه بود، با خامه اسم آروین به لاتین نوشته شده بود و رو حلقه زیریه که کوچیک تر از حلقه بالاییه بود اسم من با شکلات، نوشته شده بود. طرح کیک فوق العاده بود.

گیسو سوتی کشید و گفت:

ـ بابا ای ول به راویس! چه لاوی ترکونده. عجب کیکی! معلوم نیست تولد آروینه یا سالگرد ازدواجشونه!

romangram.com | @romangram_com