#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_254


جا خوردم. انیس جون معمولا از این سؤالا نمی پرسید. نمی دونم چی شده بود که این سؤال رو پرسید. نمی دونستم باید چی جوابش رو بدم! باید بگم که من پسر رشو دوست دارم اما اونه که ازم فرار می کنه و تا حالا یه بارم بهم ابراز علاقه نکرده؟ درست بود که این رو بهش بگم؟ خرد نمی شدم؟ جلوش غرور نصف نیمه ام، جریحه دار نمی شد؟ داشتم تو ذهنم، جوابی رو که می خواستم به انیس جون بدم رو تجزیه تحلیل می کردم که صدای آیفن اومد. بهترین صدایی بود که تا حالا تو عمرم شنیده بودم. حداقلش مجبور نبودم دیگه به سؤال سخت انیس جون جوابی بدم.

لبخندی زدم و گفتم:

ـ آروین اومد.

انیس جون لبخندی بهم زد و دستم رو گرفت و هر دو به هال رفتیم. انگار انیس جونم سؤالش یادش رفته بود.

آهنگ شادی رو تو دستگاه پخش گذاشتم. آروین وارد خونه شده بود و همه دست می زدن و مونا هم سوت می زد. گیسو و گلناز با آهنگ می خوندن « تولدت مبارک. » شیرینم با لبخندی که رو لبش بود نگام می کرد. به آروین نگاه کردم. شوکه شده بود. انتظار چنین جشنی رو نداشت! ذوق کرده بود و این منو خیلی خوشحال کرده بود. تی شرت آبی رنگی با جینی به همون رنگ پوشیده بود. یه اورکت مشکی هم پوشیده بود و تیپ دختر کشش رو کامل کرده بود! انیس جون نزدیک آروین شد و پیشونیش رو نرم بوسید و گفت:

ـ تولدت مبارک پسرم! ایشالا زنده باشم و تولد صد سالگیتم جشن بگیرم.

اوه، انیس جون می خواست تا صد سالگی آروین زنده بمونه؟ فسیل میشد که! اگه آروین ذهنم رو می خوند الان اون دنیا بودم!

آروین گونه ی مامانش رو بوسید و گفت:

ـ قربونتون برم من! حرف از مرگ نزن دلم می گیره مهربونم. تا وقتی تو هستی منم هستم!

انیس جون با محبت نگاش کرد. یعنی من از حسادت داشتم اون وسط، تلف می شدم! پس من چی؟ خب به منم از این حرفا بزنه. چی میشه؟

گیسو با خنده گفت:

ـ وای آروین تو چقدر بزرگ شدی. رفتی تو بیست و نه ها!

عمه خانوم گفت:

romangram.com | @romangram_com