#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_253


ـ ای بابا چقدر تو فضولی. شب می بینی.

مونا به حالت قهر روش رو ازم برگردوند و گفت:

ـ جهنم. نگو!

پریدم تو بغلش و لپش رو محکم بوسیدم و گفتم:

ـ الکی قهر نکن بهت نمیاد. یه ادکلن براش خریدم.

مونا لبخندی بهم زد و گونه ام رو بوسید. کم کم بقیه ی مهمونا هم اومدن. خونواده ی خاله اعظم، هر چند مجبور شدم دعوتشون کنم، آقا بهرام، انیس جون و پدر جون، شیرین و آرسام.

همه جمع بودن و جای خالی بابام به شدت حس می شد. کاش بابامم تهران بود. تو آشپزخونه بودم و داشتم شربت می ریختم تو لیوان، که انیس جون کنارم وایساد. خیلی خوشگل شده بود. یه لحظه به پدر جون حسودیم شد. چقدر زن خوشگل داشتن، کیف می داد! تو کت و دامن مشکی با گلای ریز نارنجی رنگی که تنش بود، عین مانکنای ایتالیایی شده بود! آروین زیباییش رو از مادرش به ارث برده بود.

با همون لبخند مهربونی که همیشه رو لبش بود نگام کرد. چرا بهم لبخند می زد؟! چرا مثل رادین، باهام سر سنگین برخورد نمی کرد؟ انیس جون زیادی مهربون بود و فقط به خوشبخت بودن پسرش فکر می کرد و دیگه براش اجباری بودن این زندگی و چه جوری وارد شدن من به زندگی پسرش، مهم نبود. هر چند اولاش زیاد گریه می کرد و چند وقتم تو بیمارستان بستری بود اما خب کم کم عادت کرد و هوای منو همه جوره داشت!

ـ راویس؟

نگاش کردم.

ـ جونم؟

با زبونش، لب بالاییش رو خیس کرد و گفت:

ـ تو آروین رو دوست داری؟

romangram.com | @romangram_com