#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_251
ـ بچه ام از صبح بیداره! آروین باید قدرش رو بدونه. هم کدبانوئه هم یه زن نمونه است.
لبخندی زدم و از عمه خانوم تشکر کردم. همه مشغول گپ زدن شدن و شهریارم که ماشالا، تازه فکش گرم شده بود داشت مزه می پروند! به آشپزخونه رفتم. بعد از چند دقیقه، مونا هم اومد تو آشپزخونه. نزدیکم وایساد. داشتم ژله ها رو آماده می کردم.
ـ کمک نمی خوای؟
ـ نه، همه کارام رو کردم. راستی مونا؟
مونا در حالی که داشت به کرم کاراملای رو میز، ناخنک می زد گفت:
ـ هــــــوم؟!
با پشت قاشقی که تو دستم بود، زدم پشت دستش و گفتم:
ـ ناخنک زدن ممنوع! شکمو!
مونا فوری دستش رو کشید و گفت:
ـ خب حالا، خسیس!
خندیدم و ظرف کرم کارامل رو تو یخچال گذاشتم و گفتم:
ـ این ملیحه این جا چی کار می کنه؟ یادم نمیاد دعوتش کرده باشم!
ـ تا فهمید امشب تولد آروینه و تو همه رو دعوت کردی خودش رو انداخت جلو، تا هر جور شده بیاد. راستش منم دلم نیومد بهش بگم که تو دعوتش نکردی! این شد که دروغکی بهش گفتم که راویس دعوتت کرده و اونم از خدا خواسته شال و کلاه کرد و اومد.
romangram.com | @romangram_com