#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_250
ـ چشم.
لبخند پهنی رو لباش نشست و از اتاق رفت بیرون. عمه خانوم بلوز دامن یاسی رنگی پوشیده بود و موهای کوتاهشم رو شونه هاش ریخته بود. تو کمدم دنبال لباس مناسبی می گشتم. باید همه چیز رو در نظر می گرفتم! باید لباسی رو انتخاب می کردم که آروینم از دیدینش اعتراضی نکنه. دوست نداشتم امشب، آروین رو اذیت کنم! هر چی باشه امشب شبِ آروینه و دوست داشتم همه چیز اون طوری باشه که آروین دوست داره! از دو هفته پیش، درگیر تدارکات امشب بودم و کلی برای امشب، برنامه چیده بودم! بالاخره هر چی بود، تولد شوهرم بود و دلم می خواست حتی اگه
تقدیر این بود و از آروین جدا شدم، امشب رو خوب به یاد بیاره و بره جز شبای خاطره انگیز زندگیش! به پیشنهاد و درخواست آروین، دو روز بعد از این که از شمال برگشتیم، آروین منو برد پیش یه روانپزشک خیلی خوب. خیلیم سرشناس بود! این نشون می داد که درمان من، برای آروین خیلی اهمیت داره و این منو غرق لذت کرده بود! تا حدودی نسبت به اوایل، بهتر شده بودم و کمتر کابوس می دیدم و کمتر زجر می کشیدم! یه ماهی می شد که تحت نظر روانپزشک بودم و سعی می کردم مو به مو توصیه هاش رو اجرا کنم تا از شر آزار و اذیتایی که تو کابوسام، می کشیدم راحت شم. آروینم تو این مدت، خیلی کمکم کرد و کلی تشویقم می کرد تا به حرفا و دستورای روانپزشک گوش بدم! واقعا چقدر خوب بود که یکی رو داشته باشی که این قدر دلواپست باشه و برات دل نگرون باشه! حس خیلی خوبی بود، خیلی خوب!
رابطه ام با آروین خیلی خوب شده بود و آروین خیلی هوام رو داشت اما یه چیزی بود که خیلی عذابم می داد. آروین هنوز بهم ابراز علاقه نکرده بود و من واقعا تو شرایط بدی بودم. تو برزخ بدی گیر افتاده بودم! از ته دل آروین هیچ خبری نداشتم! آروین یه بارم بهم نگفته بود که دوسم دارم و این نشون می داد که یا اصلا دوسم نداره و تو فاز عشق و عاشقی نیست و یا هنوز به دوست داشتنم مطمئن نیست و تو دو راهی تردید و عشق گیر کرده! می ترسیدم آخرشم تو حسرت یه « دوستِ دارم » از زبون آروین بمونم!
بالاخره از بین لباسای رنگ و وارنگی که به چوب لباسی کمدم آویزون بود، یه ماکسی سفید رو انتخاب کردم و
پوشیدمش. زیبایی لباس واقعا چشمگیر بود. پوشیده بود اما خیلی بهم می اومد و اندام ظریف و متناسبم رو به خوبی نشون می داد. رو قسمت سینه، سنگ دوزی ظریفی کار شده بود. موهام رو روی شونه هام ریختم و تل بافتنی سفیدم رو لابلای موهای عسلی رنگم زدم. گوشواره های طلا سفیدم رو به گوشام آویزون کردم و آرایش ملیح دخترونه ای کردم. جلوی آینه وایسادم و به تیپ خودم نگاه کردم. از همه چیز راضی بودم. خیلی تو چشم نبودم و این باعث می شد امشب، آروین اذیت نشه!. وقتی چیزا و کارایی که آروین دوست داشت رو انجام می دادم، حس خیلی خوبی بهم دست می داد و سراسر وجودم پر از لذت می شد.
کشوی میز توالتم رو باز کردم. جعبه ی کوچیک کادو پیچ شده ای که برای آروین خریده بودم رو برای صدمین بار با
عشق نگاه کردم. این کادوش، مخصوص بود و دوس داشتم این رو آخر شب، وقتی تنها شدیم بهش بدم. براش غیر از این، یه ادکلن خوشبو و اصل فرانسوی خریده بودم. از همون مارکی که خودش استفاده می کرد. زیادی خوشبو بود و نتونستم بوی بهتری رو براش پیدا کنم! واقعا هدیه خریدن برای مردا خیلی سخت بود. چون برای خانوما، کلی گزینه بود که می شد یکیش رو انتخاب کرد اما برای مردا، فقط یا لباس بود یا عطر و ادکلن! آروین از هر دوشم اشباع بود و من نتونستم خلاقیت به خرج بدم و یه کم بیشتر تو بازار بچرخم!
از اتاق اومدم بیرون. رفتم تو آشپزخونه. همه چیز آماده بود. از صبح داشتم تدارکات امشب رو می چیدم و همه کارا رو کرده بودم. غذا رو از بیرون سفارش داده بودم. سه جور غذا! آروین برای ناهار نیومده بود. چند روزی بود که سرش تو شرکتش شلوغ بود و کمتر وقت می کرد بیاد خونه! با عشق، تموم دیوارای هال و پذیرایی رو جشن بسته بودم و با
بادکنکای رنگارنگ، تزیین کرده بودم. حالا هر کی ندونه، فکر می کنه تولد یه سالگی یه پسر بچه است! والا. اما من خیلی شور و شوق داشتم که این تولدش، بشه بهترین تولدش تو عمر یست و نه ساله اش! دسر و سالاد رو گذاشته بودم تو یخچال تا خنک بمونن. صدای آیفن اومد. عمه خانوم از رو مبل بلند شد و در رو باز کرد. بعد از چند لحظه، سیل مهمونا ریخت تو خونه. شهریار، مونا، کیانا، کوروش، سامی و ملیحه اومدن! نمی دونم این ملیحه، از کجا پیداش شده بود؟ همه جا خودش رو جا میده. من کی دعوتش کردم که خودمم خبر ندارم؟ خواستم عصبی شم و بندازمش بیرون که به خودم مسلط شدم. امشب نه! باید به خودم آرامش می دادم. قرار نیست اتفاقی بیفته! با خوشرویی، از همشون پذیرایی کردم و بهشون شربت و شیرینی تعارف کردم.
سامی برنزه کرده بود و خیلی عوض شده بود. از قیافه ی آدمیزاد در اومده بود! چقدر زشت شده بود! ایـــــش، من نمی دونم بعضیا چرا این قدر اعتماد به نفس دارن؟ کنار مونا نشستم. کیانا با ذوق و شوق به بادکنکا و جشنای رنگی، نگاه کرد و گفت:
ـ وای راویس چی کار کردی دختر؟ خوش به حال آقا آروین! حتما خیلی خوشحال میشه بدونه زنش چی کار کرده.
عمه خانوم لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com