#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_249
ـ من یه مادرم بهروز، می فهمی این رو؟! یه مادرم. حتی اگه ویکی بدترین و بزرگترین خبطی هم انجام بده بازم دخترمه. تنها دخترمه و نمی تونم راحت قیدش رو بزنم. حتی اگه اون راحت قیدم رو زده باشه. می خوام ببینمش. تا نبینمش نمی ذارم عملم کنن!
این قدر این جمله ی آخرش رو با جدیت و تحکم گفت که برای چند ثانیه ای سکوت شد. انیس جون سکوت رو شکست و گفت:
ـ من به ویکتوریا زنگ می زنم و خبرش می کنم که عمه خانوم قراره عمل شه و می خواد ببینتش! دیگه تصمیم با خودشه!
عمه خانوم، نگاه قدرشناسانه ای به انیس جون انداخت و بهش لبخندی زد. دلم برای عمه خانوم خیلی سوخت. با این که ویکتوریا با اون وقاحت سهمش رو از خونه ی پدریش گرفته بود و به عمه خانوم پشت کرده بود، اما عمه خانوم بازم می خواست ببینتش! چقدر مادر بودن، دل بزرگی
می خواست! یه لحظه به ویکتوریا حسودیم شد! کاش مامان منم زنده بود! خیلی به محبت یه مادر نیاز داشتم. با این که بابام همیشه پشتم بود و سعی کرده بود جای مامان رو هم برام پر کنه اما... مادر یه چیز دیگه بود! مخصوصا برای یه دختر. ویکتوریا چه شی با ارزشی داره و بی خیالشه. منی که از این نعمت محروم بودم، می دونستم چقدر مادر داشتن با ارزشه! آه عمیقی کشیدم.
فصل یازدهم
عمه خانوم در اتاق ور باز کرد و بهم نگاه کرد و گفت:
ـ راویس عزیزم! رفتی کیک رو گرفتی؟
ـ بله عمه خانوم. گذاشتمش تو یخچال.
ـ خوبه. پس خودتم سریع حاضر شو. الان مهمونا میان.
لبخندی بهش زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com