#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_248


اخمای پدر جون در هم رفت! آقا بهرام با لحنی عصبی گفت:

ـ خواهر من تو چرا این قدر به فکر ویکتوریایی؟! چرا به فکر خودت نیستی؟ اون قید تو رو زده. نمی خواد تو رو ببینه. سهمش رو از خونه گرفت و رفت! تو هم باید قیدش رو بزنی. بگذر ازش.

عمه خانوم با بغض گفت:

ـ شاید زنده نموندم داداش! اون وقت تو حسرت دیدنش می مونم! نمی خوام تو حسرت چیزی بمونم و برم. می خوام با خیال راحت برم زیر تیغ!

مارال با ناز گفت:

ـ ای بابا عمه خانوم! یه عمل ساده که بیشتر نیست. چرا خیال می کنین عمل حساسیه؟ این قدر نگران نباشین.

عمه نگاه تند و تیزی به مارال کرد و با خشم گفت:

ـ برای منی که تو این سن و سالم، هر عملی می تونه حساس و سخت باشه! من می خوام برای آخرین بار ویکی رو ببینم!

رادین گفت:

ـ من که فکر نمی کنم وقتی بفهمه دارین عمل می شین، بیاد ایران!

پدر جون گفت:

ـ فقط خودت رو سبک می کنی خواهر! برای ویکی این جور چیزا مهم نیست. اون سرگرم شوهر و دخترشه.

عمه خانوم گفت:

romangram.com | @romangram_com