#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_246


آروین یه لحظه نگام کرد و دست از گشتن برداشت.

ـ گیسو، گیسوئه و تو راویسی! شوهر اون رادینه و شوهر تو، منم! پس خوب حواست رو جمع کن. من رادین نیستم، تو هم گیسو نیستی. من دلم نمی خواد زنم، ویترینی باشه برای هرزگیای مردا! این کت و دامن رو هم اگه دوست داری، تو خونه می پوشیش واسه شوهرت!

لجم گرفت. دوست داشتم بقیه هم کت و دامنم رو ببینن. مطمئن بودم برق تحسین رو تو چشاشون می بینم! از همه بیشتر دوست داشتم مارال منو تو این لباس ببینه و خیط شه! فکر کرده با اون لباسای تنگ و کوتاهی که پوشیده حالا چه تیکه ای شده!

با لج گفتم:

ـ اما من با همین میرم پیش بقیه!

خواستم از اتاق برم بیرون که آروین با یه حرکت سریع خودش رو بهم رسوند و بازوم رو کشید و منو به سمت خودش کشوند و گفت:

ـ تو هنوز اون روی منو ندیدی نه؟! به چه زبونی حالیت کنم که بدم میاد زیباییای بدنت رو به بقیه نشون بدی؟ ها؟ من زن بی بند و بار نمی خوام! مشکل من و مریمم سر همین جور چیزا بود. اینا رو ازم دید و براش شد بهونه و بی خیالم شد اما تو... تو عاقل باش! من به خاطر خودت میگم. دلم نمی خواد وقتی با منی، صد جفت چشم نگات کنن. بدم میاد از این نگاها. منو میشناسی نه؟ می دونی اون قدری آدم مذهبی و مقیدی نیستم، اما اون قدرم بی غیرت و عوضی نیستم که نسبت به زنم بی تفاوت باشم. دوست ندارم کس دیگه ای غیر از من، زنم رو با لذت نگاه کنه!

اووف، یکی منو بگیره! چقدر حرفاش رو دوست داشتم! اسم این رو می ذاشتم غیرت. غیرت یه مرد ایرونی. یه مرد ایرونی عاشق! این حرفاش عجیب بهم انرژی داد. انگار با حرفاش مسخم کرده بود چون ساکت شدم و آروینم که دید رام شدم به سمت کمد برگشت و لباس سفید و جین آبی ای رو بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت:

ـ اینا رو انتخاب کردم برات! هم ساده است هم شیکه! فکر کنم اندازتم باشه! به گیسو هم گفتم و نگران گیسو نباش. حالا دیگه خودت می دونی. اگه دوست داری بازم اون روی منو ببینی، لجبازی کن و لباسات رو عوض نکن! تصمیم با خودته.

بعد هم بدون این که اجازه بده حرفی بزنم، از اتاق رفت بیرون. نتونستم باهاش لجبازی کنم. دوست داشتم روم حساس باشه. این غیرتش، خیلی خیلی به دلم نشست. کت و دامنم رو درآوردم و همون لباسایی رو که آروین برام انتخاب کرده بود رو پوشیدم. زیادم بد نبود. لباسه که فیت بدنم بود. شلوار لی هم که یه کمی بهم گشاد بود که اونم با یه سنجاق حل شد. یقه ی بلوزه کامل بسته بود و منم گردنبندی رو که آروین سر عقد بهم داده بود و گردنم بود و رو یقه ی بلوزه انداختم.

دستی به صورتم کشیدم و از اتاق اومدم بیرون. همه ی نگاه ها به سمتم کشیده شد. گیسو با لبخند نگام کرد. کنار گیسو نشستم. آروین با چشمای مهربونش بهم نگاه کرد و لبخند ملیحی بهم زد. معلوم بود از این که حرفش رو گوش

کردم خیلی خوشحاله! این لبخنداش بهم اعتماد به نفس می داد و حس می کردم زیباترین لباس امشب رو من پوشیدم. به خاطر همین منم لبخندش رو با لبخند گشادی جواب دادم. خاله اعظم داشت برای انیس جون از دومادش حرف می زد و کلی پزش رو می داد.

ـ پسر خیلی خوبیه! پولدار، قد بلند، چشم و ابرو مشکی. یه دونه اس. تو فامیل تکه! مارال رو خیلی دوست داره و جونشم براش میده!

romangram.com | @romangram_com