#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_243


لبخند پهنی زدم و گفتم:

ـ توام اون تی شرت توسیه رو بذار تو وسایل خودت. منم اون رو برای تو انتخاب کرده بودم.

آروین نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و گفت:

ـ اون رو که من از اولشم برای خودم برداشتم! من خوش اندام تر از رادینم و مطمئن باش اون تی شرت و به هیچکس نمی دادم. چون فقط به من میاد! هم کسی که انتخابش کرده خاص بوده هم کسی که قراره بپوشتش!

خندیدم و گفتم:

ـ اعتماد به نفست تو حلقم!

این بارم هر دو با هم خندیدیم. شاید این آخرین خنده های دونفرمون باشه! شاید این آخرین روزای خوش زندگیمون باشه! نه، من این زندگی رو دوست داشتم. من این خنده های از ته دل رو دوست داشتم. تازه داشتم طعم خوشبختی رو با آروین می چشیدم. تازه داشتم می فهمیدم زندگی یعنی چی! زود بود که همه چی تموم شه، زود بود! خیلی زود بود! همون شب شایان برگشت تهران! بهونه آورد که کاری تو تهران براش پیش اومده و رفت! هیچ کس به جز من و آروین نمی دونست که شایان برای چی رفت. هر چند چون من دختر خیلی خیلی رازداری بودم، به مونا هم گفته بودم

و مونا هم از رفتنش خوشحال شد. به نظر مونا هم شایان داشت زیاده روی می کرد و باید یکی مانعش می شد! جمعمون خودمونی تر شد و بهتر که رفت! ملیحه هم از رفتن شایان خوشحال شد و بیشتر مزه می پروند. هر چند جلوی عمه خانوم، جرئت نداشت با آروین زیاد شوخی کنه و من خیالم از این بابت راحت بود.





***

***

ـ راویس؟ آماده نشدی هنوز؟

romangram.com | @romangram_com