#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_242


کنم و عین خیالمم نیاد. پس به فکر خودت و زندگیت باش! قول میدم وقتی رفتیم پیش یه روانپزشک خوب، این موضوع بین خودمون مخفی می مونه و جایی درز پیدا نمی کنه. قول شرف بهت میدم! باشه؟

نمی دونستم باید چی کار کنم. حرفاش عجیب به دلم نشسته بود. از ته دلش حرف می زد و از قدیمم گفتن که حرفی که از ته دل بیرون بیاد، به دل می شینه! آروین نگران من بود و این بیشتر از هر چیزی بهم آرامش می داد. یکی بالاخره نگران من بود! و اونم کی؟ آروین! آروینی که همیشه دوست داشتم نگرانم باشه و بهم توجه کنه! دیگه چی می خواستم از خدا؟ خودمم قبول داشتم که اون شب لعنتی، بدجوری داره نابودم می کنه و آرامش رو از زندگیم گرفته، اما... اما می ترسیدم بعد از این بشم مسخره ی دست آروین! مدام این موضوع رو بکوبه تو سرم! می ترسیدم بازم طعنه و کنایه بارم کنه. باید فکر می کردم. باید بهم فرصت می داد تا درمورد این موضوع خوب فکر کنم وگرنه خودمم از این وضعیت خیلی خسته شده بودم.

دوس داشتم منم مثل آدمای عادی زندگی کنم و از زندگی کردنم لذت ببرم. تو چشای عسلیش زل زدم و گفتم:

ـ بهم فرصت بده تا فکر کنم. باشه؟

لبخند مهربونی بهم زد و گفت:

ـ تا وقتی شمالیم فکر کن؛ چون تا پامون برسه تهران، می ریم پیش روانپزشک!

سکوت کردم. آروین که معلوم بود خیلی خوشحال شده، با مهربونی ای که تو صداش موج می زد، گفت:

ـ راستی! اون کت و دامنی که با هم از آستارا خریدیم رو از تو کیف سوغاتیا بیار بیرون و بذار تو ساک دستی خودت!

ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:

ـ واسه چی؟ مگه اون مال گیسو نبود؟

خندید و گفت:

ـ برای گیسو سوغات خریدیم، یادت که نرفته؟ اون کت و دامن مال توئه! از اولشم مال تو بود! به تو بیشتر از هر کس دیگه ای میاد.

تو دلم، کیلو کیلو قند آب کردن. اگه می دونستم تو این سفر، این قدر این بشر عوض میشه و مهربون میشه زودتر ترتیبش رو می دادم، والا!

romangram.com | @romangram_com