#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_240


ـ اصلا خودت چرا...

خواستم بگم چرا تو حلقه ات رو دستت نمی ندازی که چشام به حلقه ی دست چپش افتاد و ادامه ی حرفم رو خوردم! من چرا تا حالا به این دقت نکرده بودم که آروین همیشه حلقه اش دستشه؟ از شب عروسیمون تا حالا، یه بار درش نیاورده بود. برام خیلی عجیب بود! منی که ادعا می کردم آروین رو دوست دارم، همیشه حلقه ام رو جا می ذاشتم و باید تو کشوی میز توالتم دنبالش می گشتم اما آروینی که این قدر خودش رو بی تفاوت نشون می داد، همیشه حلقه اش دستش بود!

آروین چپ چپ نگام کرد و گفت:

ـ چرا حرفت رو خوردی؟ خودت چرا چی؟

موندم چی بگم. سرم رو انداختم پایین و گفتم:

ـ جا گذاشتمش تو خونه! همیشه دستم بودا اما خب سفرمون به شمال، هول هولکی شد و یادم رفت بندازمش دستم!

آروین چشاش رو ریز کرد و گفت:

ـ آها، این دنباله ی اون حرف نصف نیمه ات بود دیگه، آره؟

ـ خب... تو چرا همیشه حلقه ات دستته؟!

نگاهی به حلقه اش انداخت و گفت:

ـ نباید دستم بندازم؟ مگه حلقه نخریدیم تا همیشه دستمون باشه و بهمون یادآوری کنه که یه تعهدایی به همدیگه داریم؟! اگه اشتباه می کنم بهم بگو تا دیگه نندازم دستم!

جدی جدی یه آجری، سنگی، چیزی خورده بود سرش! از کدوم تعهد حرف می زد؟ بالاخره که رامین پیدا می شد و من و آروینم از هم جدا می شدیم. پس دیگه تعهدی نبود. با این که برام جای سؤال بود، اما از این که می دیدم نسبت به قبل، درمورد این جور چیزا بی تفاوت و بی اهمیت نیست، خوشم اومد. داشتم تو ذهنم از خوشحالی بال و پر درمیاوردم که صداش منو از افکار و رویاهام شوت کرد بیرون.

ـ راویس؟!

romangram.com | @romangram_com