#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_239


شایان با خشم از اتاق رفت بیرون. خدا رو شکر بقیه تو باغ بودن و صدای دعواها و داد و بیدادا رو نمی شنیدن. آروین لبه ی تخت نشست و سرش رو بین دو تا دستاش گرفت. صدای نفسای تندش نشون می داد که هنوزم عصبیه.

ـ این قدر الکی خودت رو عذاب نده! بهتری؟

سرش رو بالا آورد و تو چشام نگاه کرد و گفت:

ـ الکی؟ ندیدی چقدر زر زر کرد؟ به زنم ابراز علاقه کرد! جلوی من به کسی که اسمش تو شناسناممه گفت دوسِت دارم! مگه من غیرت ندارم؟! باید جنازه اش رو می فرستادم بیرون. حقش این بود! باید گردنش رو خرد می کردم تا بفهمه غرور و شخصیتم بازیچه ی دستاش نیست. اون عوضی درمورد من چی فکر کرده هان؟! که این قدر عوضیم؟!

ـ تو که بهش فهموندی کارش اشتباه بوده و من مطمئنم دیگه از این غلطا نمی کنه! منم جوابش رو داده بودم. قبل از این که تو بیای...

ـ حرفاتون رو شنیدم!

نمی دونم چرا یه جوری شدم؟ یعنی شنیده بود من به شایان گفته بودم آروین رو دوس دارم؟ خب بدونه، بهتر!

نگاه آروین رو دست چپم ثابت موند. اخماش رفت تو هم و گفت:

ـ چرا حلقه ات دستت نیست؟! اگه اون لامصب رو بندازی دستت، می فهمن خیر سرم شوهرتم و زحمت رد کردن خواستگارات به گردنم نمی فته!

منظورش رو خوب فهمیدم. امروز وقتی آستارا بودیم، خانومی تقریبا پنجاه ساله نزدیک من و آروین شد و منو از آروین برای پسرش خواستگاری کرد! فکر می کرد آروین داداشمه! قیافه ی آروین اون لحظه، واقعا دیدنی بود. عین لبو سرخ شده بود و کارد می زدی خونش در نمی اومد! زن بیچاره وقتی داد و بیدادای آروین و دید و فهمید قضیه از چه قراره و از یه زن شوهر دار، خواستگاری کرده، بیچاره رنگ و روش سرخ و سفید شد و کلی عذرخواهی کرد و بعدشم زود جیم شد! از یادآوری اون اتفاق و حرص خوردن آروین، لبخند رو لبام نشست.

آروین که لبخندم رو دید، پوزخندی زد و گفت:

ـ بله بخند! انگار بدت نمیاد یکی بیاد تو رو از شوهرت خواستگاری کنه! هـــــوم؟

اخمام رفت تو هم. به این بشر مهربونی نیومده!

romangram.com | @romangram_com