#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_237


ـ می خوام باهات حرف بزنم.

نمی دونم چرا این قدر از تنها بودن با شایان می ترسیدم. منو یاد رامین می نداخت. از نظر قیافه اصلا شبیه هم نبودنا، اما چشاش... چشاش پر از هوس بود و تو چشاش یه چیز مشابه با چشای رامین، موج می زد. من از این نگاها بیزار بودم.

ـ برو اون ور شایان! می خوام برم پیش بقیه.

تو چشام زل زد و گفت:

ـ میگم باهات حرف دارم، می فهمی این رو؟

اومد نزدیکم و بازوهام رو از دو طرف گرفت. زل زد تو چشام و گفت:

ـ من هنوزم بهت علاقه دارم راویس! حتی بیشتر از قبل! کافیه لب تر کنی تا همه ی دنیا رو بریزم به پات! تو و اون پسره ی سوسول هیچیتون با هم جور نیست! چطور تحملش می کنی؟ چطوری حاضر شدی زنش شی؟ چرا اون رو به من ترجیح دادی؟ اون که محلت نمی ذاره. کاملا معلومه که حسی بهت نداره. همیشه با اخم نگات می کنه. تو چرا پاش نشستی؟ اگه زنم شی هر چی عشق بخوای نثارت می کنم. راویس من هنوزم دیوونتم. بیا و مال من شو.

حالم از حرفایی که می زد و جمله های عاشقونه ای که به کار می برد، به هم می خورد. چقدر وقیح بود! چطور جرئت می کرد که من ابراز علاقه کنه؟

با خشم دستاش رو از دور بازوهام جدا کردم و با صدای بلندی گفتم:

ـ خفه شو شایان! تو یا خیلی احمقی با خودت رو زدی به حماقت! من شوهر دارم عوضی! می فهی این رو؟ این رو بکن تو کله ی پوکت شایان. آروین شوهر منه و من مثل جونم دوسش دارم! تو حق نداری به کسی که شوهر داره و

شوهرش رو هم خیلی دوست داره، ابراز علاقه کنی! من هیچ علاقه ای به تو ندارم و دیگه هم دلم نمی خواد این جوری جلوی راهم رو بگیری و شِر و وِر تحویلم بدی. من عاشق آروینم و تا ابد کنارش می مونم! حتی اگه به قول تو اون محلم نذاره و بهم اخم کنه. پس لطفا دهنت رو ببند و قبل از این که حرفی ررو از دهن کثیفت بیاری بیرون، یه کم عقلت رو به کار بندازی.

خیلی از دستش عصبی بودم. با خشم نگاش می کردم. از جلوش رد شدم و یه لحظه برگشتم و پوزخندی زدم و گفتم:

ـ راستی! چی تو کارنامه ی درخشان گذشته ات می بینی که فکر می کنی آروین رو ول می کنم و زن تو میشم؟ اعتماد به نفست کشته منو!

romangram.com | @romangram_com