#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_236


آروین که متوجه تلافی کردنم شده بود، ریز خندید و چیزی نگفت. هر دو به داخل مغازه رفتیم و آروین لباس رو پرو کرد. حدسم درست بود! بیشتر از حد تصورم بهش می اومد. معرکه شده بود. بازوهاش تو آستین لباس مونده بود و چیزی نمونده بود که لباس از وسط تیکه پاره شه! نمیدونم چرا این قدر از این جور لباسا که پسرا می پوشیدن و بازوهای هیکلی و ورزشکاریشون رو می ریختن بیرون، خوشم می اومد. آستینش در حال پاره شدن بود! انگار آروینم از لباسه خیلی خوشش اومده بود چون بازم شروع کرد به فیگور گرفتن! ایـــــش از خود راضی!

با لبخند گفتم:

ـ عالیه تو تنت! خودت پسندیدیش؟

آروین با شیطنت نگام کرد و با لبخند گفت:

ـ برای من که نیس که خوشم بیاد. به نظر من که به رادین بیشتر از من میاد.

نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم و بلند خندیدم. آروینم قهقهه زد. بیچاره پسر فروشنده، فکر می کرد خل شدیم و تازه از دیوونه خونه فرار کردیم.





***

زیپ کیفم رو بستم. بلند شدم تا از اتاق بیام بیرون که شایان اومد تو و در رو محکم بست.

ـ چته دیوانه؟ ترسیدم.

ـ ببخشید. نمی خواستم بترسونمت! راویس؟

ـ چیه؟

romangram.com | @romangram_com