#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_234
ـ هم تیپ توئه دیگه! برو بپوشش تا اگه اندازته، بخریمش برای گیسو!
لجم گرفت! منو آورده بود تا برای گیسو خرید کنه؟ این دیگه آخرش بودا. سعی کردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم. کت و دامن رو با حرص از آروین گرفتم و به اتاق پرو رفتم. کت و دامن رو پوشیدم. فوق العاده بود! تن خورش بی نظیر بود! کوتاهی دامن تا زیر زانوم بود. تو آینه ژستای لوس می گرفتم و ریز می خندیدم. از دیدن هیکلم، تو این لباس خیلی ذوق کرده بودم. داشتم با بی خیالی مسخره بازی درمیاوردم که چند تقه به در اتاق پرو خورد و صدای آروین اومد:
ـ راویس! پوشیدیش؟
خنده هام رو جمع و جور کردم و با اخم غلیظی، در رو باز کردم. آروین از دیدنم چشاش چهارتا شد! شوکه شده بود. شاید فکر نمی کرد این قدر بهم بیاد.
بعد از چند ثانیه، لبخند پهنی زد و گفت:
ـ خیلی بهت میاد.
با دلخوری گفتم:
ـ به گیسو بیشتر از من میاد.
ریز خندید و گفت:
ـ درش بیار.
بعدم در رو بست و رفت. حرصم گرفت. من این کت و دامن رو می خواستم. خب دوتا بخره ازش! کت و دامن رو با ناراحتی در آوردم و لباسای خودم رو پوشیدم و از اتاق پرو اومدم بیرون. آروین پولش رو حساب کرده بود. فروشنده بهم تبریک گفت و کت و دامن رو تو جعبه شیک بنفش رنگی گذاشت. هر دو از مغازه اومدیم بیرون.
ـ آروین! برای بقیه سوغات نمی خری؟
ـ با هم می خریم.
romangram.com | @romangram_com