#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_233


ـ بیا این رو ببین.

همزمان با این جمله اش، به دنبالش کشیده شدم سمت مغازه ای. جلوی ویترین مغازه منو نگه داشت. با دستش به کت و دامنی مشکی با نوارای سفیدی که دورتا دور یقه و پایین کت و پایین دامن به چشم می خورد، اشاره کرد و گفت:

ـ چطوره؟ من که خیلی ازش خوشم اومد.

نیشم وا شد. این رو برای من انتخاب کرده بود؟

با ذوق گفتم:

ـ برای منه؟

آروین که از ذوق و شوقم فهمیده بود که چقدر خوشم اومده، لبخند بدجنسانه ای زد و گفت:

ـ نه، برای گیسو انتخابش کردم. به عنوان سوغاتی!

لب و لوچه ام آویزون شد. دستم رو کشید و منو به داخل مغازه برد. از فروشنده خواست کت و دامن پشت ویترین رو برامون بیاره. با حسرت به کت و دامن نگاه کردم. خیلی شیک بود. دوست نداشتم این رو گیسو بپوشه! سلیقه ی آروین بود و دوست داشتم خودم صاحبش شم. آروین کت و دامن رو به سمتم گرفت و گفت:

ـ بیا برو بپوشش.

چشام گرد شد و گفتم:

ـ مگه نگفتی برای گیسوئه؟ من دیگه چرا باید پروش کنم؟

آروین لبخند معناداری زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com