#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_232


ـ بستگی داره نفرتش در چه حد باشه. بعدشم به اینم بستگی داره که چقدر در قبال اون نفرتی که ازت داره، بهش

عشق و محبت بدی. باید معلوم شه اون عشقی که بهش میدی می تونه جای نفرت قبل رو بگیره یا نه!

آهی کشیدم. صدای آروین هنوزم تو گوشم بود: « من هیچ وقت از تو متنفر نبودم! » آروین از من متنفر نبود؟! پس اون همه تحقیر، سرزنش، بد و بیراه، واسه چی بود؟ شایدم من زیادی پررو بودم که با اون همه بلایی که سرش آوردم بازم از آروین توقع، عشق و مهربونی و داشتم! شایدم آروین این جمله رو دیشب گفته بوده تا منو الکی آروم کنه!

ـ راویس؟!

ـ بله؟

ـ زیاد دور و بر شایان نپلک!

ـ واسه چی؟

ـ اولا شایان رو که خیلی خوب می شناسی. از هر روش و ترفندی استفاده می کنه تا تو رو به دست بیاره. حتی انگار براش اصلا اهمیتی نداره که تو ازدواج کردی و اسم آروین تو شناسنامته! در ثانی به نظر من، اصلا درست نیست که غیرت و تعصب آروین رو با حضور شایان محک بزنی! شایان گزینه ی خوبی برای این کار نیست. هیچ فکر کردی اگه آروین درموردت فکرای ناجور کنه، بیشتر ازت دور میشه؟! این طوری نه تنها تو دل آروین جا باز نمی کنی، حتی بیشتر از قبل آروین رو از خودت متنفر می کنی! بچه بازی درنیار! چرا می خوای آروین رو این طوری و این قدر راحت، از دست بدی؟ این قدر غیرتی شدنش برات مهمه؟! به چه قیمتی آخه راویس؟!

موندم چی بگم بهش. تا حدودی حق رو به مونا می دادم اما من برعکس تصوراتم که از غیرتی شدن آروین ذوق مرگ می شدم، دیگه اصلا دلم نمی خواست رگ غیرتش بزنه بیرون! ازش می ترسیدم! حالا جدا از ترس، نمی خواستم به قول مونا، از دست بدمش! همین که تا حالا فهمیدم روم حساسه و حتی خیلی رک بهم گفت که زنشم و ناموسشم، برام یه دنیا ارزش داشت! این جوری دیگه لازم نبود آدم چندش آوری مثل شایان رو برای غیرتی کردن آروین تحمل کنم.





***

نزدیک دو ساعت بود که تو آستارا بودیم. ملیحه و کیانا از بس خرید کرده بودن، صندوق عقب ماشین شهریار و کوروش پُر پُر بود. کل بازار رو جمع کرده بودن. مونا هم یه کم خرت و پرت خریده بود. من و آروین کنار هم آهسته تر از بقیه راه می رفتیم و به مغازه ها و دست فروشا نگاه می کردیم. عمه خانومم چند دست لباس راحتی و چند تا روسری نخی خریده بود. من و آروین تقریبا از بقیه خیلی دورتر بودیم. داشتم به ترمه های خوشگلی که یه پسری داشت می فروخت، نگاه می کردم که آروین دستم رو کشید و با هیجانی که تو صداش موج می زد، گفت:

romangram.com | @romangram_com