#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_231
ـ با ملیحه موافقم. منم می خوام یه سری وسایل بخرم.
عمه خانوم گفت:
ـ نیومدیم که بمونیم تو ویلا.
شهریار گفت:
ـ عصر تا شب، در خدمت خانوماییم.
شایان ساکت بود و حرفی نمی زد. انگار از یه چیزی خیلی ناراحت بود! برام اصلا حرف نزدنش مهم نبود! بهتر! بعد از خوردن صبحونه، به همراه مونا به لب دریا رفتیم. رو تخته سنگی نشستم و به دریا زل زدم.
ـ مونا؟
ـ هـــــوم؟
ـ به نظرت، ممکنه نفرت تبدیل شه به عشق؟
مونا ابروهاش رو بالا انداخت و نگام کرد و گفت:
ـ منظورت چیه؟
ـ منظور خاصی ندارم! فقط یه سوال پرسیدم.
مونا به روبرو خیره شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com