#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_230
بعد هم پوفی کشید و از اتاق با سرعت خارج شد. وا، این چش شد؟ مگه من چی کار کردم؟ شونه هام رو بالا انداختم و لباسام رو پوشیدم و حوله ی آروین رو سر جاش گذاشتم و از اتاق اومدم بیرون.
همه بیدار شده بودن و داشتن صبحونه می خوردن. جواب سلامم رو با خوشرویی دادن. مونا با شیطنت نگام کرد و گفت:
ـ معلومه خیلی خوب خوابیدیا! پف چشات هنوز نخوابیده!
با حرص به مونا نگاه کردم. کیانا بلند خندید و گفت:
ـ بیخود به راویس گیر الکی نده! حالا خوبه خوابیدن تو رو هم دیدیما.
کیانا چشمکی به مونا زد. مونا با حرص گفت:
ـ کیانا! ببند دهنت رو!
کیانا دوباره قهقهه زد. معلوم نبود مونا چه آتویی داده دست کیانا، که این قدر سرخ شد!
ملیحه در حالی که داشت لقمه ی کره و مربایی که دستش بود رو به زور تو حلقش فرو می کرد، گفت:
ـ عصر یه سر بریم آستارا. من کلی خرید دارم.
کیانا که خنده اش رو جمع کرده بود، گفت:
romangram.com | @romangram_com