#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_229


بعد هم بدون این که بهم نگاهی بندازه از اتاق بیرون رفت و در رو هم بست! منظورش چی بود؟ کی رو نگه داره؟ چرا این قدر داغون شده؟! قطعا خل شده بود. پسر مردم رو دیوانه کرده بودم! کابوسای شبونه ی من رو این اثرش بیشتر بوده انگار. این که سالم بود طفلی. ترگل ورگل شد شوهرم، حالا با این عقل ناقصش، چی کارش کنم؟! بهتره ببرمش یه روانپزشک زبردست!

کش و قوسی به بدنم دادم. تا حالا تو عمرم، این قدر راحت و خوب نخوابیده بودم. چقدر آغوش آروین بهم انرژی داده بود. من این آغوش رو دومین بار بود تجربه می کردم؛ اما هر دفعه، بیشتر جذبش می شدم. آغوشش واقعا معجزه می کرد. باید دوش می گرفتم تا یه کم سرحال شم. خوشبختانه تو اتاقی که توش بودم، یه حُسنی داشت و اونم این بود که حمومش تو اتاق بود.

از رو تخت بلند شدم و رفتم تو حموم. زیر دوش آب سرد وایسادم. نفسم داشت قطع می شد اما دلم نمی اومد آب رو ولرم کنم. سرحالم می کرد.

تک تک اتفاقات دیشب رو مرور کردم. مثل رویا، برام شیرین و لذت بخش بود. تک تک حرکات آروین رو خوب یادم بود. وقتی یادش میفتادم یه جور خاصی می شدم! اون واقعا آروین بود؟ حرکاتش برام خیلی جدید و غیر منتظره بود. تا حالا به این شدت نگرانم نشده بود. اگه می خواست، خیلی مهربون می شدا! من فقط آروین رو داشتم و اگه آروینم نبود، از بی کسی دق می کردم. بابام که شیراز بود. شیرینم که سرگرم بچه ی تو شکمش و آرسام بود و کمتر از من خبر می گرفت. از دستش دلخور نبودما، بالاخره اونم زندگی خودش رو داشت. آرامش دنیا برام تو آغوش آروین خلاصه می شد.

وقتی آروین بود نیازی به کس دیگه ای نداشتم. تموم دنیا، تو آروین برام خلاصه می شد. جای بوسه اش رو هنوزم رو گونه ام حس می کردم. هنوزم جاش از شدت حرارت، می سوخت. لبخند پهنی رو لبام ظاهر شد. آغوشش از هر قرص آرامش بخشی، برام موثرتر بود. حتی قرصایی که هر شب می خوردمم عین اون آرومم نمی کرد.

بعد از یه ربع، از حموم دل کندم. هر چی گشتم حوله ام رو پیدا نکردم. حتما یادم رفته بیارمش. حالا چی کار کنم؟! بدم می اومد با بدن خیس لباس بپوشم. چندشم می شد! حوله ی آروین لبه ی تخت بود. معلوم بود قبل از من رفته حموم. حوله اش مرطوب بود. حوله اش رو تنم کردم. بوی عطرش رو حوله مونده بود. با عشق، بوی تنش رو فرستادم تو ریه هام! حس خیلی خوبی داشتم. موهای سرم رو با کلاه حوله اش، خشک کردم. داشتم تو کیفم دنبال لباس می گشتم که در اتاق باز شد و آروین اومد تو. از جا عینهو فنر پریدم. آروین با چشای گرد شده زل زد بهم!

لبخندی زدم و گفتم:

ـ سلام. صبح بخیر.

از بهت اومد بیرون و گفت:

ـ سلام. چرا حوله ی منو پوشیدی؟

ـ خب آخه... حوله ی خودم رو تو خونه جا گذاشتم. ناراحت شدی که حوله ات رو پوشیدم؟!

حس کردم یه جوری شد. دستش رو گذاشت پشت گردنش و آهسته گفت:

ـ داری با این کارات منو داغون می کنی راویس! می فهمی این رو؟!

romangram.com | @romangram_com