#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_228


ـ من هیچ وقت از تو متنفر نبودم. حالا هم بگیر بخواب. باشه؟

خیلی خوشحال شده بودم. خیلی زیاد! حالم تو اون لحظه، غیر قابل توصیف بود. خواستم سر جام بخوابم که بازوم رو گرفت و گفت:

ـ لجبازی رو بذار کنار و بیا بخواب رو تخت. این جا کمر درد می گیری دیوونه.

خواستم مخالفت کنم که آروین اجازه ی هیچ حرفی رو بهم نداد و بغلم کرد و منو به آرومی رو تخت گذاشت و خودشم کنارم دراز کشید. کنارش خیلی آروم بودم. لذت می بردم از این آرامش عجیبی که حضور آروین، بهم می داد. به سمتش برگشتم. رو پهلو دراز کشیده بود و موهام رو آروم نوازش می کرد. نگام کرد و با لبخندی که رو لبش بود، گفت:

ـ سعی کن بخوابی. من بیدار می مونم تا خوابت ببره! نگران چیزی نباش. باشه؟!

این لحن حرف زدنش رو خیلی خیلی دوست داشتم. کاش اگه رویا بود، تا همیشه تو همین رویا باقی می موندم. چشمم به قرمزی رو بازوی آروین افتاد. اووف، شاهکار چای ریختن من بود. طفلکی چقدر قرمز شده بود. یه کمی هم پوستش جمع شده بود. دستم رو روی بازوش کشیدم و گفتم:

ـ چقدر قرمز شده! من واقعا متأسفم!

آروین لبخندی بهم زد و خم شد رو صورتم و آروم و نرم گونه ام رو بوسید و گفت:

ـ مهم نیست. چشات رو ببند و بخواب. شبت بخیر!

خوشبختی رو داشتم با ذره ذره ی سلولای بدنم حس می کردم. آروین چقدر مهربون بود. خــــدا این آروین رو ازم نگیر! هیچ وقت منو از این خواب بیدار نکن. خدایا عاشقتــــــم! تو بغل آروین بودم. برام امن ترین جای دنیا بود! سرم رو تو سینه ی ستبر و پهنش پنهان کردم و چشام رو بستم. نفساش می خورد تو موهام و خوب حسش می کردم. عجب خوابی بود! صدای قلبش آرامش بخش ترین صدای دنیا بود!

فصل دهم

با شنیدن صدای قیژ قیژ فنر تخت چشام رو نصف نیمه باز کردم. آروین از رو تخت بلند شده بود و داشت تی شرتش رو می پوشید. حواسش به من نبود و داشت آهسته زیر لب حرف می زد. صداش رو کم و بیش می شنیدم.

ـ خدایا خودت کمکم کن. یه راهی جلوی پام بذار. کمک کن بتونم نگهش دارم. برای خودم!

romangram.com | @romangram_com