#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_227
آروین نذاشت ادامه بدم و محکم بغلم کرد و سرم رو به سینه اش چسبوند! با دستاش آروم موهام رو نوازش کرد و زیر گوشم گفت:
ـ آروم باش عزیزم! رامین هیچ غلطی نمی تونه بکنه. آروم باش. من پیشتم. از چیزی نترس.
سرم درست رو قلبش بود. صدای قلبش چقدر آرومم می کرد. چقدر آغوشش برام امن بود. برام لذت بخش بود! سینه اش از اشکام و عرق رو پیشونیم خیس شده بود. نوازشاش و صدای قلبش خیلی آرومم کرده بود. دیگه از لرزش بدنم و وحشت چند لحظه پیشم هیچ خبری نبود. دوست نداشتم از آغوشش بیام بیرون. آروینم هیچ حرکتی نمی کرد تا منو از آغوشش جدا کنه. انگار اونم اعتراضی نداشت. صدایی از هیچ کدوممون نمی اومد. فقط صدای نفسامون بود که شنیده می شد. تو خلسه ی شیرینی فرو رفته بودم. بعد از سه دقیقه که حالم خیلی بهتر شده بود، از بغلش
اومدم بیرون. با مهربونی زل زد تو چشام و گفت:
ـ بهتر شدی؟!
آهسته گفتم:
ـ ببخشید بیدارت کردم!
با انگشت شصتش، خیسی اشکای رو گونه ام رو پاک کرد و گفت:
ـ از هیچی نترس. باشه؟ من پیشتم!
یه لحظه بغض کردم. آروین که همیشه مال من نبود. این آغوشش و این حمایتاش همش موقتی بود و تا وقتی بود که رامین پیداش نشده بود! اگه رامین پیداش می شد، دیگه از همه ی این لذتا محروم می شدم.
با صدای لرزانی گفتم:
ـ تو از من متنفری نه؟ رامین می گفت تو ازم بیزاری. آره؟ می گفت...
انگشتش رو گذاشت رو لبم و نذاشت حرفم رو ادامه بدم. آهسته گفت:
romangram.com | @romangram_com