#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_226
آروین با خشم گفت:
ـ از بس لجبازی. به جهنم. هر جور راحتی!
تی شرت مشکیش رو که خیس شده بود و معلوم بود به جای ظرفا، خودش رو زیر آب شسته رو در آورد و راحت رو تخت دراز کشید. کوفتت بشه! پتو رو دور خودش پیچید.
ـ آخیـــــش! چه تخت گرم و نرم و راحتی! ای جــــونم.
می خواست دلم رو بسوزونه! محلش نذاشتم و سرم رو تو بالشم فرو کردم. زیر سرش بالش نداشت. حقش بود! منم پتو نداشتم. وای که چقدر این موکته سفت و خشنه. انگار رو یه تیکه آجر دراز کشیده بودم. معلوم بود موکتش زیادی کار کرده و تموم پرزاش از بین رفته بود. آخه یکی نیست به شهریار بگه یه کم به این ویلای فکستنیت برس خب. جای دوری نمیره! خب بابا یه موکت نو از اینایی که تبلیغش رو تو تی وی می کنن بخر. اسمش چی بود؟! آها، پالاز موکت. شنیدم خیلیم نرم و خوبه و با فرش دست بافت هیچ فرقی نداره، والا! بالاخره با غرغر خوابم برد.
***
ـ من نذاشتم آروین مال تو شه بچه! من باعث شدم این جوری بدبخت شی و طعم خوشبختی و لذت رو نچشی. آروین از تو متنفره. حالش ازت به هم می خوره. من باعث بدبختیت شدم. هیچ وقت دستت بهم نمی رسه راویس! هیچ وقت. من نابودت می کنم. دودت می کنم.
قهقهه می زد. بلند و وحشتناک قهقهه می زد.
جیغ کشیدم و از خواب پریدم. بدنم یخ کرده بود. عرق سردی رو مهره های کمر و پیشونیم نشسته بود. بدنم می لرزید. آروین از جا پریده بود و داشت با وحشت نگام می کرد. چراغ رو روشن کرد. به سمتم اومد. مچ دستام رو گرفت و گفت: ـ راویس خوبی؟ چی شده؟ چرا این قدر یخی؟ راویس.
در حالی که گریه می کردم گفتم:
ـ رامین، رامین، رامین ولم نمی کنه! همیشه باهامه! تو کابوسام. می گفت... می گفت... نمی ذاره خوشبختی رو ببینم. می گفت... می گفت نابودم می کنه. می گفت تو ازم متنفری!
romangram.com | @romangram_com