#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_225


ـ تو مگه قراره این جا بخوابی؟!

آروین لبخند شیطنت آمیزی زد گفت:

ـ مگه ندیدی همه ی زن و شوهرا بغل هم خوابیدن؟ تو که انتظار نداری برم تو هال و پیش عمه خانوم بخوابم؟

ـ خب برو. چه اشکالی داره؟

ـ آها، اون وقت عمه خانوم نمیگه چرا پیش زنت نخوابیدی؟ شک نمی کنه؟ منم که اصلا حوصله ی جواب دادن به سوالای جورواجورش رو ندارم. پس خواهشا اذیت نکن و بذار یه امشب، خوش و خرم کنار هم بخوابیم. اوکی؟!

وای نه! این بشر رو تخت دو نفره ی به اون بزرگی تو اتاق خوابمون، اون جوری می خوابید و صبحا پاهاش روم بود، رو این تخت یه نفره ی کوچیک، چه مدلی می خواست بخوابه؟ خدا رحم کنه.

ـ رو زمین بخواب!

اخماش رفت تو هم و گفت:

ـ بچه نشو راویس! من کاریت ندارم که. این قدر خسته ام که الان تا بیفتم رو تخت بیهوش شدم. در ثانی، این قدر لوس بازی درنیار. بار اولت که نیس من باهات رو یه تخت خیر سرم کپه ی مرگم رو می ذارم.

ـ این تخت یه نفره است. ماشالا هزار ماشالا شمام اون قدر خوش خوابین که می ترسم صبح یا منو از رو تخت بندازی پایین یا خودت شوت شی پایین. پس بهتره که از حالا خودت بری و مثل یه پسر خوب رو زمین بخوابی.

ـ زمین و دیدی؟ موکته. نمیشه روش خوابید.

با حرص بالش رو از رو تخت برداشتم و از رو تخت پایین اومدم و رو زمین دراز کشیدم و با حرص گفتم:

ـ من که عمرا با تو رو یه تخت بخوابم. حتی اگه شده تا صبح از کمر درد بمیرم.

romangram.com | @romangram_com