#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_224


دستش رو کشید عقب و زیر شیر آب گرفت. رو گونه و بینیم کفی شده بود. با گوشه ی آستین تونیکم صورتم رو پاک کردم و غر غر کردم:

ـ اَه، کفیم کردی. خب حواست رو جمع کن وقتی می خوای بینی کسی رو بکشی، دستات رو پاک کنی. ایــــش!

همین طور داشتم غرغر می کردم که دیدم آروین دست از ظرف شستن برداشته و داره بهم می خنده. مرض! یه دست رشو رو کمرش گذاشته بود و می خندید. چپ چپ نگاش کردم و گفتم:

ـ چته تو؟! چیز خنده داری هست بگو مام بخندیم!

آروین که از شدت خنده اش کم شده بود، گفت:

ـ شبیه دختر کوچولو ها شدی! غرغروی من!

با این که از این که بهم گفته بود « غرغروی من » داشتم بال درمیاوردم اما چون حس کردم مسخره ام کرده و از قصد بهم گفته کوچولو، تا اذیتم کنه اخمام رفت تو هم و گفتم:

ـ سعی کن زودتر ظرفا رو بشوری. این قدرم سر و صدا نکن همه خوابن و بیدار میشن. وظیفه ات رو انجام بده.

بعدم در مقابل چشمای بهت زده ی آروین و لبخند خشک شده ی رو لبش، با کمال پررویی با ناز و ادا از آشپزخونه اومدم بیرون!

آخ که چقدر حال کردم! از پله ها بالا رفتم. وقتی یاد قیافه ی بهت زده ی آروین میفتادم خنده ام می گرفت. بچه ام کپ کرده بود. نزدیک یکی از اتاقا که یه کم درش باز بود شدم و در رو تا آخر باز کردم. اووف، این جا که پر بود! دو تا تخت داشت که شهریار و مونا رو یکیش و کیانا و کوروشم رو یکی دیگه اش خوابیده بودن. زمینش موکت شده بود و هر کسی رو زمین می خوابید، قطعا تا صبح از کمر درد می مرد. کوروش چقدر جلف خوابیده بود! پسره ی ندید بدید، از همین تاریکی معلوم بود که کیانا تو بغلش بود و سرش تو موهای کیانا بود. کیانا هم سرش رو گذاشته بود رو بازوش و

خواب هفت پادشاه رو می دید! برخلاف اون دو تا پرستوی عاشق، شهریار و مونا با فاصله از هم خوابیده بودن. مونا که طبق عادتش طاق باز خوابیده بود و شهریارم رو پهلوش خوابیده بود و دستاش رو زیر سرش گذاشته بود. از طرز خوابیدنشون خنده ام گرفت! نه به کوروش که داشت با کیانا خودش رو خفه می کرد، نه به این دو تا که عین دو تا غریبه کنار هم خط قرمزا رو رعایت کرده بودن! در اتاق رو بستم. به اون یکی اتاق که صبح توش لباسم رو عوض کرده بودم رفتم. خوشبختانه خالی بود. البته کسی نمونده بود که بیاد این جا بخوابه. تونیکم رو درآوردم و یه تاپ ساده به رنگ زرشکی پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم.

اتاق نسبتا کوچیکی بود و نصفش رو تخت و کمد گرفته بود. کف زمینش موکت شده بود. پتو رو دور خودم پیچیدم و سعی کردم بخوابم که صدای جیر جیر در اتاق اومد. مثل فنر از جا پریدم و رو تخت نشستم. آروین بود. چراغ رو روشن کرد و در رو بست.

ـ چرا یهو پریدی؟

romangram.com | @romangram_com