#اگر_چه_اجبار_بود_پارت_223


رفتم جلو و خواستم دستکشا رو از دستش دربیارم که نذاشت و گفت:

ـ این قدر سرتق بازی درنیار راویس. برای اون کارم دلیل داشتم. اصلا دلم نمی خواست شایان عین خود شیرینا بیاد باهات ظرفا رو جمع کنه یا بیاد پیشت و دو نفری عین این عاشق و معشوقا کنار هم ظرف بشورین. اگه به من می گفتی حتما کمکت می کردم و خودم با سر می اومدم که با هم ظرفا رو بشوریم اما وقتی دیدم شایان از جاش بلند شد و خواست به بهونه ی جمع کردن ظرفا کنارت باشه عصبی شدم و نذاشتم کسی دست به ظرفا بزنه! من اصلا از این پسره خوشم نمیاد. حرکات بعدازظهرتم خیلی خوب یادمه. باید امشب ادب می شدی تا یاد بگیری که الان متعهدی. به خیلی چیزا!

نگاش رو ازم گرفت و دوباره سرگرم شستن ظرفا شد. آخ که چقدر بهش ظرف شستن می اومد! آروین با اون همه غرور و سردی و بد قلقی، حالا داشت راحت و عین این شوهرای مهربون ظرف می شست! آخــــی، نازی! از فکرم خنده ام گرفت و ریز خندیدم.

آروین با تعجب نگام کرد و گفت:

ـ چته؟ این قدر خنده دار شدم؟ آروم تر، بقیه بیدار میشن.

در حالی که داشتم می خندیدم گفتم:

ـ خیلی بهت میادا. چطوره چند بار تو خونه ی خودمونم امتحان کنی!

آروین برخلاف تصورم، که فکر می کردم الان عین برج زهرمار میشه و داد و بیداد راه می ندازه، لبخند گشادی زد و گفت:

ـ اون وقت فکر نمی کنی زیادی خوش به حالت میشه؟

چقدر لبخند بهش می اومد. چقدر جذاب می شد. چی می شد همیشه این قدر مهربون باشی لعنتی؟ نزدیکش شدم و با صدای آرومی گفتم:

ـ بیام کمکت کنم؟

نگام کرد. تو چشاش مهربونی موج می زد و من غرق لذت می شدم. چقدر چشاش این جوری خوشرنگ تر می شد. با دستکشایی که دستش بود و کف ازش آویزون بود نوک بینیم رو آروم کشید و گفت:

ـ لازم نکرده بیای کمکم! برو بخواب. منم اینا تموم شن میام.

romangram.com | @romangram_com